عمریست مسافر این شبهای بی سحرم، از کوچه های خیال تو میگذرم... | بلاگ

عمریست مسافر این شبهای بی سحرم، از کوچه های خیال تو میگذرم...

تعرفه تبلیغات در سایت

آخرین مطالب

امکانات وب

می ترسم بانو ...

می ترسم دوباره دست به قلم شوم

و باز بادست خودم تورا شعری کنم

می ترسم که قرن ها ورد زبان

این مردم نانجیب شوی ...

 

در نفس هایی که بوی فراموشی می دهند دیگر

من تمام واژه های دردمند عاشقی را تا ته سر میکشم

نگرانم نباش !!!

من لحظه هایم را با طعنه های این روزگار رام می کنم

-تو راه برو و آیینه ها را بشمار...-

و واژه هایی از جنس خورشید و باران برایم به ارمغان بیاور

من تورا در نوشته هایم

با واژه های نم کشیده به روی چشمانم نهاده ام

ماه مهر رفت ...

آبان و آذر ...

زمستان نزدیک است

زمستان پارسال که یادت هست ؟!

فقط با طرحی محو از لبخند تو

برایم گرم گذشت ...

راستی امسال برای گرم ماندن سرم

چه هذیانهایی بافته ای؟!

 

جناب خدا :

بگذار دنیایت دیگر در شب بماند ...

کبریت که به روزهای زندگی ما زدی

آنقدر آتش به هستی زده

که دیگه هیج جای این دنیا تاریک نباشه

مطمئنی اون بالایی و همه چیزو می بینی؟!

کمی هم بیا کنارمون بشین ...

از پشت این تریبون و خط بوق اشغال ممتد باتو حرف میزنم

صدامو داری؟!

میخواد صدام به تو برسه و یا نرسه !!!

دیگه صدام خالی نیست که توی چند ورق کاغذ جا بشه

دیگه دلتنگی هام چند واژه و چند حرف نیست

که تو یه کاغذ چند درچند جا بشه

دستام کو می خوام دوباره بنویسم...

چشام کو میخوام دوباره ببینم ...

لطفا خودم رو به خودم پس بده

میخوام دوباره آدم شم ...

...
نویسنده : بازدید : 7 تاريخ : چهارشنبه 5 آبان 1395 ساعت: 11:53