هرشب تنهایی ؛ همه شب تنهایی ( پایانی ) | بلاگ

هرشب تنهایی ؛ همه شب تنهایی ( پایانی )

تعرفه تبلیغات در سایت

آخرین مطالب

امکانات وب

بگذرم از همه ها ... 
یا که برگشت کنم ؟!
لحظه ای در پس یک ابر قشنگ 
چهره ی نورشد و دستم بگرفت 
با نوایی خوش آهنگ گفت به من :
سفرت را تو برو ...
بازکن بند اسارت از تن 
بگذر از مال و منال 
بگذر از این همه نجوای دروغ 
بگذر از همه نقش که رنگ وارنگ است 
بگذر از خود ،بگذر از او 
بگذر از عشق که دل را تنگ است 
بگذر از جاه مقام ...
بگذر از جا ومکان ...
بگذر از ...
سفرت را تو برو 
عشق ها رنگینند ...
این همه در پی یک یار دویدی بس نیست ؟!
این همه در پی دلدار دویدی بس نیست؟!
این همه چهره ی اغیار بدیدی بس نیست؟!
این همه روز شدو در پی آن شب بگذشت 
این همه در پس ابری رخ مهتاب ندیدی بس نیست
دیدی آخر به خطای خود رسیدی ؛ بس نیست؟!
سفرت را تو برو ...
بهترین ها آنجاست ...
بهترین ها آنجاست ...
آن جهانی که سراسر همه نور و شادیست 
آن جهانی که ...
سفرت را تو برو...


راهی راه شدم ...
دور گشتم از خود 
از خود آن مرده 
از خود و خودبینی 
از همه ؛ طمع شیرین گناه 
از همه حب این جاه و مقام 
از همه تن ؛ تن این حیوانی 
که زبانم ناطق 
از همه خوی وسرشت 
این همه ،آن گناه ؛ پنهانی !!
لحظه آرام شدم 
سبکی بال گرفت
سبکی اوج گرفت 
موج را اوج گرفت 
دیده ام اوج گرفت ...
چهره ام روشن شد 
شب مهتاب رسید 
همه شب روشن شد 
من رسیدم آنجا 
ابرها را دیدم 
قطره ای اشک در چشم خدا را دیدم 
بندگی را دیدم 
سجده برخاک زدم
ابرها را دیدم 
من فرشته ...
من خدا را دیدم ... 
هفت کرسی ،آسمان را دیدم 
نور را من دیدم 
رنگ ها رادیدم 
همه زیبایی را 
همه را من دیدم 
من تورا هم دیدم 
به سبک بالی یک ابر سفید 
وبه زیبایی یک آیینه در عمق خدا 
به خدا من دیدم 
من خدا را دیدم 
من شبی قطره شدم 
من شبی باریدم 
من شبی باران را 
در کف دست ؛ خدارا دیدم 
من خدا را دیدم 


صبح دم شد ،تیزی زخم نوک خورشید را
من به چشمم دیدم 
دیر رسیدم به خدای خود من ،میدانم 
چهره برخاک عبودت نزدم ،میدانم 
درپی آن شب ،یک شب عرفانی 
برلب جوی نشستم 
چهره بر آب زدم 
طعم تلخ و زخم گناه را شستم 
من گنه را شستم 
من خودم را شستم 
من دگر پاک شدم 
سجده بر خاک شدم 
گریه ها من کردم 
غصه ها من خوردم 
قصه ها من گفتم 
قصه ها از برشد 
قصه ای آن شب مهتابی را 
قصه ای کوچه وآن رخ زیبای تورا ...
تو هنوز خال لبی برشب من
پری ازجنس خدا 
همچو خالی هندو 
بر لب چشم خدا بنشسته ...

پلک ها باز شدند 
چشم ها باز شدن 
لایق دیدن آن یار شدم 
من سفر را رفتم 
همه را پاک شدم
لایق دیدارت ...
لحظه ای دریابم... 

نوشته شده در بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۶ساعت 8:7 توسط حمید عسکری اطاقوری| |

هرشب,تنهایی,همه,تنهایی,پایانی,...
نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : يکشنبه 29 مرداد 1396 ساعت: 4:23