
فراموش میشویم روزی در دغدغه و همه ی آدمها... در همهمه ی و شلوغی آدمها قدم به کوچه های شهر گذاشتم و کسی یادش نیامد که روزی بودم و روزی که آغاز شهریور تولدم بود .گله ای نیست راست میگفتن:از دل برود هرآنکه از دیده برفت !!1 نويسنده :حمید عسکری اطاقوری تاريخ: سوم شهریور ۱۴۰۳ ساعت: 10:35 بخوانید...
ادامه مطلب
هی بانو ...معلوم است که دیگر نمیشود برگشتبه آن هزارتویعاشقانه ای که ما از ان آمدهایممگر راه برگشتنی هم داریم؟یادت هست آن روزها هی من لاجوردها رااز دستهایت می گرفتمو تو هی سبد سبد ماهی ها را سینهام صید میکردی...هی من خیال بافتم...و هی تو ...جای واقعیتها را عوض کردی!!!تقصیر تو نبود بانو من بودم که هربار بافههای خیالیام را میپیچاندم دور تنت تا توپرندهتر شدی تا پرواز کنی ...پ.نگله ای نیست از روزکار که یادش نمی آید مرایار فراموشکارمان...از میل خاکساری گر پشت سر گذاشتیمیان گور مراچون سایه ای می آید پشت سرتغبار من.... نويسنده :حمید عسکری اطاقوری تاريخ: بیست و چهارم آبان ۱۴۰۲ ساعت: 22:25 بخوانید...
ادامه مطلب
آدمی است دیگرفراموش میکند اصلافراموشی خصیصه و ذاتآدمهاست و جزو لاینفکشونچه زود فراموش کردیخش خش برگهای زرد پاییز روبارونهای نم نمشیشه بخار زده ی ماشینکه چقدر آروم دست بردیو روشون نوشتیشقایق چرا که دلش خونهتا عطر یاس و مریم هستزندگی باید کرد اصلا چرا اون دوراهمین بهار و فروردین گذشتهصدای اذان ؛ غروب...
ادامه مطلب