در این مقاله تلاش کردهایم تمامی اطلاعات مهم مربوط به «دیگر هیچ صبحی بخیر نخواهد شد» را به صورت خلاصه، دقیق و کاربردی در اختیار شما قرار دهیم.
در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.
زخمی که بر تن ما خورده
بزرگ است خیلی بزرگ ودردناک
آنچنان که هرروز دمل های چرکین
از گوشه و کنارش سر باز میکند
این درد، این زخم ، درد. دارد و میسوزاند
تمام جان و تنمان را که دردناک و طاقت فرساست
در پنهان خودم گریه می کنم
مویه میکنم
زاری میکنم...
زخمم رو هرروز میخراشم تا تازه بماند
باید سوگواری کنیم
باید از آتشی که به جانمان زده اند
خاکستری پیدا شود که بر تمام قرنها بپاشد
که هر بار نسیمی بوزد دوباره شعله ور شود
و آتش بزند دودمان ظلم و ستم و بی عدالتی را
ریش همه ظالمین را بسوزاند
و ریشه هر بی شرافتی را از جا برکند
![]()
سوگواری کنید
باهم حرف بزنید
باهم حرف بزنیم
تا دردش کمتر شود
که سپر بلای آیندگان شویم
از زنده ماندنتان شرم نکنید
شرم برای آنانیست که گلوله های سربیشان
سینه ها را سوزاندن و چشمها را بی نور کردند
تمام سرپا ماندن امروزمان به امیدیست
که به آینده داریم
امید به روزهای بهتر روزهایی که روانمان ترمیم شده باشد
روزهای فردا و هر صبح امید به پایین یافتن این ظلم ها
که بر ما روا شد چشم می گشاییم
و بی گمان تا این شبها به صبح روشنی گره نخورد
هیچ صبحی دیگر بخیر نمی شود
پ.ن:
عالی جناب، اگر قرار باشد که به قولت عمل نکنی که بارها گفتی هیچ ظلمی پایدار نخواهم گذاشت اما پایدار بماند من دیگر به تو ایمان نخواهم داشت

پسرجانم آریای عزیزم روحت شاد

این نوشته ها
_خطاب به کسی _نیست
چراغ بدست گرفته ام
و با خودم حرف میزنم
تا در روزمرگی
_ این روزها _
از زیر پای سر به هوایی
آدمیان ؛
جان سالم بدر ببرم!!!
انتشار شعرها و عکسها
حتی بدون ذکر منبع و نام
آزاد است، دغدغه ام شعر نیست
هر حرف و شعری از من
که دلی را آرام و لبخندی
بر لبی بنشاند من راضیم .
///
در جوار نیلی خزر
در پناه جنگل انبوه
در حصاری از کوه
با درختانی پر از
شکوفه های بهار نارنج
ایستاده سبز سبز
زیر چترآبی آسمان
-لنگرود-
در مزارع شالی...
به سراغ من
اگر آمدید شبی
نشانی به این نشانی
پشت نیستان تنهایی شب
فانوس آرزوهایم را
به دیواری آویخته ام
که به اندازه ی
تمام خوشبختی هایم
کوتاه است
به هزار بهانه رفته ای
و من هنوز ؛
به یک بهانه از آمدن تو
دل خوشم ...
خدایا اگر در قرآنت
سوره ای بنام - مریم - نبود
به ایمان تو هم
شک می کردم !!
روزگار غریبیست
نازنین؛
دیروزهایمان
از آزار _تنهایی_
پناه بردیم به
_تن هایی_
امروزهایمان
از آزار _تن هایی_
پناه برده ایم
به _تنهایی_ !!!
من یک شاعر معمولیم
در شمال به دنیا آمدم
درجنوب با او حرف میزنم
در شرق با خودم راه میروم
و در غرب به خوابش میروم
چقدر دور از همیم
چقدر دور از هم ...
بخاطر همین است
که حرف خاصی
در شعرهایم نیست
وقتی می آمدی
تمام کوچه ها پر میشد
از عطر -بهارنارنج -
حالا که رفته ای
رنج مانده استُ
رنج مانده استُ
رنج مانده استُ
رنج ...
صدای اذان می آید
صدای محزون پیرمردی
صدای اذان می آید
صدای مکبر مسجد محل
صدای اذان می آید ...
و من تشنه ی دو رکعت
نماز می شوم
در سجاده ی عشق
رو به قبله تو ...
آنقدر می روم
تا به حرفشان بیاورم
خطهای سفید جاده را
محال است
محال است
جای تورا ندانند!!
دیگر هرچه میخواهی
از رفتن بگو
رنگی بر چهره ام نمانده
که از پریدنشان بترسم !!
به عکس تو
که خیره میشوم
از گونه های مردی
صدای گریه می آید...
اینجا ؛
هوای عشق تو
همیشه بارانیست
پیراهن اندوه است باران ؛
به تن کرده ام تا پیدا نباشد
که گریسته ام ...
دیگر باد...
به چه کار آید
وقتی تموم کوچه های شهر
بوی تورا آبستن است ؟!
بی تو در پاییز
روزهایش را قرقره
خواهم کرد
شبهایش را پاشویه
برچسب:
نویسنده: محمد محمدی