این گزارش با هدف ارائه اطلاعات کامل درباره «....» تهیه شده است و مهمترین نکات منتشر شده را در اختیار شما قرار میدهد.
در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.
خواب هایم ؛
دست به عصای رؤیاهایم
پیر شده اند
در آسمانی که کبوتر
نامه رسان دلم
هنوز که هنوز است امّا
دنبال بام تو می گردد !!
هوای این روزهای من
از بوی نبودن تو
مه آلود است...
باور نکن!!!
باور نکن
اگر روزی آمدی
و نبودم که بی تو
مرده باشم بانو...
وقتی سینه ام
از پر پرواز عشق تو
لبریز است...
و چشم هایت که هر لحظه
بوی کبوتر می گیرند
وقتی باد عطر یادت را
در آسمان خیالم
می پیچاند...
![]()
پ.ن
یادم رفته کدام فصل
کدام زمان عاشقت بودم...

این نوشته ها
_خطاب به کسی _نیست
چراغ بدست گرفته ام
و با خودم حرف میزنم
تا در روزمرگی
_ این روزها _
از زیر پای سر به هوایی
آدمیان ؛
جان سالم بدر ببرم!!!
انتشار شعرها و عکسها
حتی بدون ذکر منبع و نام
آزاد است، دغدغه ام شعر نیست
هر حرف و شعری از من
که دلی را آرام و لبخندی
بر لبی بنشاند من راضیم .
///
در جوار نیلی خزر
در پناه جنگل انبوه
در حصاری از کوه
با درختانی پر از
شکوفه های بهار نارنج
ایستاده سبز سبز
زیر چترآبی آسمان
-لنگرود-
در مزارع شالی...
به سراغ من
اگر آمدید شبی
نشانی به این نشانی
پشت نیستان تنهایی شب
فانوس آرزوهایم را
به دیواری آویخته ام
که به اندازه ی
تمام خوشبختی هایم
کوتاه است
به هزار بهانه رفته ای
و من هنوز ؛
به یک بهانه از آمدن تو
دل خوشم ...
خدایا اگر در قرآنت
سوره ای بنام - مریم - نبود
به ایمان تو هم
شک می کردم !!
روزگار غریبیست
نازنین؛
دیروزهایمان
از آزار _تنهایی_
پناه بردیم به
_تن هایی_
امروزهایمان
از آزار _تن هایی_
پناه برده ایم
به _تنهایی_ !!!
من یک شاعر معمولیم
در شمال به دنیا آمدم
درجنوب با او حرف میزنم
در شرق با خودم راه میروم
و در غرب به خوابش میروم
چقدر دور از همیم
چقدر دور از هم ...
بخاطر همین است
که حرف خاصی
در شعرهایم نیست
وقتی می آمدی
تمام کوچه ها پر میشد
از عطر -بهارنارنج -
حالا که رفته ای
رنج مانده استُ
رنج مانده استُ
رنج مانده استُ
رنج ...
صدای اذان می آید
صدای محزون پیرمردی
صدای اذان می آید
صدای مکبر مسجد محل
صدای اذان می آید ...
و من تشنه ی دو رکعت
نماز می شوم
در سجاده ی عشق
رو به قبله تو ...
آنقدر می روم
تا به حرفشان بیاورم
خطهای سفید جاده را
محال است
محال است
جای تورا ندانند!!
دیگر هرچه میخواهی
از رفتن بگو
رنگی بر چهره ام نمانده
که از پریدنشان بترسم !!
به عکس تو
که خیره میشوم
از گونه های مردی
صدای گریه می آید...
اینجا ؛
هوای عشق تو
همیشه بارانیست
پیراهن اندوه است باران ؛
به تن کرده ام تا پیدا نباشد
که گریسته ام ...
دیگر باد...
به چه کار آید
وقتی تموم کوچه های شهر
بوی تورا آبستن است ؟!
بی تو در پاییز
روزهایش را قرقره
خواهم کرد
شبهایش را پاشویه
برچسب:
نویسنده: محمد محمدی