موضوع «چه خبر بانو ؟!!!» در روزهای اخیر مورد توجه قرار گرفته است. در این گزارش، جدیدترین اطلاعات و جزئیات منتشر شده را بررسی میکنیم.
در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.
چه خبر بانو ؟!
چه خبر ...
چه خبر از دیوارهای
سست بی بنیان اعتقادهای
به گل نشسته آدمهای امروز؟!
چه خبر از بغض مداربسته دوربین ها
و بی تابی عکسهای من وتو پد های
دست به دست،چرخیده
عرق کرده در دستهایشان!
چه خبر از لهجه های دریده
ذهن مردمان ظاهر پرست؟!
چه خبر از روزگار خوش سادگی
دعاها و شکوفه های روی طاقچه مادربزرگ
چه خبر از گیس های سپیدش...
چه خبر از دنیایشان؟!
چه خبر از دنیایمان.؟!
چه خبر ...؟!
روزگارخوش!!!
روزگار خوشمان یعنی همان
سال های چند فصل پیش؛
که بهار گم نشده بود
![]()
زیر سم نگاههای هرزه مردمان شهر ... !
روزگار خوش همان
میخک های زیر گلویت
که حواس کسی را پرت نمی کرد...
روزگار خوش مان
همان سادگی لهجه هایی
که با سکوت روزها و شبها
دوستت دارم را برایت هجا میکردم
-روزگارخوش ما بانو ...
همان روزگار ته بازار بود،
که از دخترکان کولی
نظر بند تورا خریده بودم
تا خاطراتمان چشم نخورد!!
پ.ن
نمیدانم قرنی گذشته با چند قرن
به عکس تو که خیره میشوم
غریبه ای هستی آشنا
که گویی در زندگی قبلی در قرن های پیش
کسی را دوست داشتم که شبیه ـ تو ـ بود
اما یقین دارم که کسی را دوست داشتم
شبیه تو بود

این نوشته ها
_خطاب به کسی _نیست
چراغ بدست گرفته ام
و با خودم حرف میزنم
تا در روزمرگی
_ این روزها _
از زیر پای سر به هوایی
آدمیان ؛
جان سالم بدر ببرم!!!
انتشار شعرها و عکسها
حتی بدون ذکر منبع و نام
آزاد است، دغدغه ام شعر نیست
هر حرف و شعری از من
که دلی را آرام و لبخندی
بر لبی بنشاند من راضیم .
///
در جوار نیلی خزر
در پناه جنگل انبوه
در حصاری از کوه
با درختانی پر از
شکوفه های بهار نارنج
ایستاده سبز سبز
زیر چترآبی آسمان
-لنگرود-
در مزارع شالی...
به سراغ من
اگر آمدید شبی
نشانی به این نشانی
پشت نیستان تنهایی شب
فانوس آرزوهایم را
به دیواری آویخته ام
که به اندازه ی
تمام خوشبختی هایم
کوتاه است
به هزار بهانه رفته ای
و من هنوز ؛
به یک بهانه از آمدن تو
دل خوشم ...
خدایا اگر در قرآنت
سوره ای بنام - مریم - نبود
به ایمان تو هم
شک می کردم !!
روزگار غریبیست
نازنین؛
دیروزهایمان
از آزار _تنهایی_
پناه بردیم به
_تن هایی_
امروزهایمان
از آزار _تن هایی_
پناه برده ایم
به _تنهایی_ !!!
من یک شاعر معمولیم
در شمال به دنیا آمدم
درجنوب با او حرف میزنم
در شرق با خودم راه میروم
و در غرب به خوابش میروم
چقدر دور از همیم
چقدر دور از هم ...
بخاطر همین است
که حرف خاصی
در شعرهایم نیست
وقتی می آمدی
تمام کوچه ها پر میشد
از عطر -بهارنارنج -
حالا که رفته ای
رنج مانده استُ
رنج مانده استُ
رنج مانده استُ
رنج ...
صدای اذان می آید
صدای محزون پیرمردی
صدای اذان می آید
صدای مکبر مسجد محل
صدای اذان می آید ...
و من تشنه ی دو رکعت
نماز می شوم
در سجاده ی عشق
رو به قبله تو ...
آنقدر می روم
تا به حرفشان بیاورم
خطهای سفید جاده را
محال است
محال است
جای تورا ندانند!!
دیگر هرچه میخواهی
از رفتن بگو
رنگی بر چهره ام نمانده
که از پریدنشان بترسم !!
به عکس تو
که خیره میشوم
از گونه های مردی
صدای گریه می آید...
اینجا ؛
هوای عشق تو
همیشه بارانیست
پیراهن اندوه است باران ؛
به تن کرده ام تا پیدا نباشد
که گریسته ام ...
دیگر باد...
به چه کار آید
وقتی تموم کوچه های شهر
بوی تورا آبستن است ؟!
بی تو در پاییز
روزهایش را قرقره
خواهم کرد
شبهایش را پاشویه
برچسب:
نویسنده: محمد محمدی