کوچه های باران خورده

متن مرتبط با «همه» در سایت کوچه های باران خورده نوشته شده است

فراموش میشویم روزی در دغدغه و همه ی آدمها...

  • نیلوبلاگ

    فراموش میشویم روزی در دغدغه و همه ی آدمها... در همهمه ی و شلوغی آدمها قدم به کوچه های شهر گذاشتم و کسی یادش نیامد که روزی بودم و روزی که آغاز شهریور تولدم بود .گله ای نیست راست میگفتن:از دل برود هرآنکه از دیده برفت !!1 نويسنده :حمید عسکری اطاقوری تاريخ: سوم شهریور ۱۴۰۳ ساعت: 10:35 بخوانید...

    ادامه مطلب
  • بعد این روزها به همه خواهم گفت که برای داشتن تمام محالات زندگی گاهی لازم است قرنطینه کنیم خودمان را

  • نیلوبلاگ

    پشت دیوارهای پر از سکوت و تنهایی نشسته امجسمم را قرنطینه کرده امبا خیالم چه کنم !!هر صبح که آفتاب با شرمندگی خودش را به دیوارها می تاباتدجسم لحاف پیچم آرام مثل ماهی مرده ی رو آب سکون را فریاد میزندخی...

    ادامه مطلب
  • بهار و این همه زیبایی...

  • نیلوبلاگ

    بهار این همه زیبایی...محال استمحال است تو نیایی...!!///پشت پنجره میان گریه های من پشت آستینهای خیس یک مرد - بهار - که بیاید هنوز مفهوم - تو - پیداست میان هق هق گریه هایش ...کاش ...وای کاش با اولین باران بهار بیایی... حسرت هیچ چیز این دنیا نخورده ام جز ...تمام این روزهایی دلپذیری که - تو- کنارم نیستی ...دردهایم را شعرغصه هایم را ، قصه کرده امدر عزای اشک ...

    ادامه مطلب
  • هرشب تنهایی ؛ همه شب تنهایی ( پایانی )

  • نیلوبلاگ

    بگذرم از همه ها ...یا که برگشت کنم ؟!لحظه ای در پس یک ابر قشنگچهره ی نورشد و دستم بگرفتبا نوایی خوش آهنگ گفت به من :سفرت را تو برو ...بازکن بند اسارت از تنبگذر از مال و منالبگذر از این همه نجوای دروغبگذر از همه نقش که رنگ وارنگ استبگذر از خود ،بگذر از اوبگذر از عشق که دل را تنگ استبگذر از جاه مقام ...بگذر از جا ومکان ...بگذر از ...سفرت را تو بروعشق ها رنگینند ...این همه در پی یک یار دویدی بس نیست ؟!این همه در پی دلدار دویدی بس نیست؟!این همه چهره ی اغیار بدیدی بس نیست؟!این همه روز شدو در پی آن شب بگذشتاین همه در پس ابری رخ مهتاب ندیدی بس نیستدیدی آخر به خطای خود رسیدی ؛ بس نیست؟!سفرت...

    ادامه مطلب
  • هرشب تنهایی ؛ همه شب تنهایی ( ۵ )

  • نیلوبلاگ

    جان به لب کرد همه جانان مراجان به جان کرد همه دین و ایمان مرا...همه جا تاریکیهمه جا چادر شبهمه جا در خور یک عصر بلندچشمها برهم شددستهایم بستهپاها رسته شدندتن من کرت شده ست بی رمق تر از شببی بهاتر از تبروح من پر بکشیداز تن جسم نحیف و تنهاوبه خوابی که مرا همچو پرکاهی برد ...جسم خودرا دیدمآرمیده برتن جسم زمینآرمیده در بستردر خواب ...این منم یا که اون من شده است ؟؟!!!من او هردو یکیمپس چرا من اینجا؟!پس چرا او آنجا ؟!و به آهسته فرود آمدماز جای بلندوقت نزدیک شدنمنه او رنگ در چهر ه نداشتگنگ ومبهوت شدمواله و سر گردانمرده ای بوده ام انگاردر بستر خواب ، قرنی خوابیدهروزها خوابیده ، شبه...

    ادامه مطلب
  • هرشب تنهایی ؛ همه شب تنهایی ... ( ۱ )

  • نیلوبلاگ

    هرصبح تا به غروب رهسپارم رهسپار ، تا برسم بر کویت هرروز تنهایی... همه روز تنهایی... سنگ مردم برسر طعنه هاشان بر دل هرروز رسوایی... همه روز رسوایی... طعنه ها خوردم من گریه ها کردم من ... طعنه ها ناسورند گریه ها پنهانی هرروز پنهانی... همه روز پنهانی... همه شب تا به سحر پای دیوار نشستم که ببینم...

    ادامه مطلب
  • هرشب تنهایی ؛ همه شب تنهایی ( 2 )

  • نیلوبلاگ

    وه چه زیبا بودی !! وه دل آرا بودی ! بر لبت قند و عسل درو مرواریدی بر گلویت بسته ... -هی فلانی محرم راز نیصادق دیده به مهتاب نیتو به چشمم قطره ای درگندابدیده را پاک بکنتوشه بردار و بروبه سفرتا که دلت راست شوددل تو محرم اسرار شودسفرت را تو برو ... به چه خوابی دیدم خواب آبروی کمان ، ماه نجیب ... تنگ د...

    ادامه مطلب
  • هرشب تنهایی ؛ همه شب تنهایی ( ۳ )

  • نیلوبلاگ

    من سفر خواهم رفت به جهانهای دگرآن جهانی که آلوده نبوددر جهانی که پراز رنگ نبودخالی از رنگ سیاهخالی از دغدغه ی رنگ و ریاپاک بود پاک تر از آینه ها... و تو چون خنده ی یک صبح بهاریچون نسیمی آرامدر تنم پیچیدی و به آهسته به گوشم گفتی :سفرت را تو برو ... من شنیدم که پیغامت را به لب گوش گلی سرخ که ...

    ادامه مطلب
  • هرشب تنهایی ؛ همه شب تنهایی ... ( ۴ )

  • نیلوبلاگ

    دور از رخ محبوب ،عصری طولانی ... روز هم انگاری از برایم طی شد در من عاشق هم لحظه ی دیدار ، تند تر شد!! روز طولانی شد هی به دل می گفتم : که چرا شب نرسید؟! منه دلداده به راهی به نوایی به شبی به شبی راهی راه شدم... به شبی از پس یک روز بلند وشبی ... به خودم هی نهیبی بزدم -سفری خواهم کرد دل تو شاد ش...

    ادامه مطلب
  • چه بد شد روزگار ؛ که همه مرا اشتباهی گرفته اند ...!!!

  • نیلوبلاگ

    هوای صبح آخرین روز اردیبهشت را از هرسویی نفس بکش... دستی بر غنچه های بلند دعا و دستی دیگر بر ساحل آرامش حضور خدا... امروز رها کن هیاهوی روزی و دغدغه نان را و رها ساز آنچه از تو می گیرد خدایت را ...خدایا... با اولین قدم هایم بر جاده صبح زیبای آخرین روز اردیبهشتت نام توست که عاشقانه و ملتمسانه زمزمه ...

    ادامه مطلب
  • دارم می فروشم همه خنده هامو ؛ دارم رد یک زخم کاری می گیرم ...

  • نیلوبلاگ

    شده ای مثل کوه ... صدایت که می زنم عشق تورا به من باز می رساند صدایت که میزنم بهار دوباره می آید شکوفه یاس باز در باران رقص عاشقی سر می دهند صدایت که میزنم باد رقصان می آید صدایت که میزنم کوه ها به هم می رسند صدایت که میزنم ... کاش این بار که صدایت زدم تورا... برای من بیاورند ... خنده ای تلخ ... شکلک منحنی یک لب نیازی به سیب نیست!! درعکسهای دونفرمان دیگر مرا ... همیشه غمگین در یادت ثبت کن ......

    ادامه مطلب