غبار راه می گوید مسافری در راه است...
-
تاریخ: 1402/5/7 ساعت: 16:31
غبار راه می گوید مسافری در راه است... ر این غروب خستهتنها دلخوشیم سیگاریستکه چاق خواهم کردو چایی که خواهم نوشید...آن زمان به دوردستهاخیره خواهم شودبه آن دورهایی کهشاید تو در راه باشی... نويسنده :حمید عسکری اطاقوری تاريخ: چهارم مرداد ۱۴۰۲ ساعت: 17:51 Adblock test (Why?)
برای آنچه دیگران زندگی می نامند من آرزو شناختمش...
-
تاریخ: 1402/5/3 ساعت: 18:25
برای آنچه دیگران زندگی می نامند من آرزو شناختمش... تورا می خواهم...تورا...برای چند سال دیرتر پیر شدنیک لحظه فقط یک لحظه گرمی دستانت را در دستانم...تورا می خواهمتورا...برای قرنها آرامش و شادی پس از مرگمفقط لحظه ای به قدر لحظه ایجنباندن لبهایت رابه اینکه بگویی هنوز _دوستم داری _تورا میخواهم و تورا...ب...
رخ بده...
-
تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 14:07
بیا...و جای تماماین اتفاق ها بر من _ رخ بده _ نويسنده :حمید عسکری اطاقوری تاريخ: بیست و نهم تیر ۱۴۰۲ ساعت: 21:7 Adblock test (Why?)
باز فریبی دیگر اصرار نکن لطفا...
-
تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 14:07
باز فریبی دیگر اصرار نکن لطفا... دست بردار از من دست خود برگردنم دارنکن...لطفا!!!حلقه در حلقه در عشقدر بند غم و درد گرفتارم نکنلطفا!!!من خودم ویرانه ام سقف را برسرم آوار نکن لطفا!!!مردمان زخم زدن برتن و روحماین همه بر تنم زخم تلنبار نکنلطفا!!!سینه ام آشوب دارد این همه شعار برای انقلاب انبار نکنلطفا!...
سالهاست رویا در خیالم مرده است...
-
تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 14:07
سالهاست رویا در خیالم مرده است... پرشده ام از _ رویاهای_ مردهاز کودکی درونم را پر کرده انداز نطفه های خفه شده ... نويسنده :حمید عسکری اطاقوری تاريخ: سی و یکم تیر ۱۴۰۲ ساعت: 4:0 Adblock test (Why?)
فاتحه ای بخوانیم برای آرامش دلمان....
-
تاریخ: 1401/11/30 ساعت: 13:33
فاتحه ای بخوانیم برای آرامش دلمان.... همه ی ما مسافرانی سرگردانیمدر این برهوت لحظه ها که بوی رفتن هر لحظهاز تمام کالبد جانمان بر می خیزدکوله بار خستگی هایمان بر دوشبا تن پوشی از دلتنگی بر تنماندل؛ به بیراهه هاو کوره راه های پرت سپرده ایمبی هواتر از دردیم و بی سرزمین تر از باد ...راه به هیچ سرمستی از...
دلتنگی
-
تاریخ: 1401/11/26 ساعت: 16:53
میگن شرکتی بوجود اومده که خاک عزیز از دست رفته ات رو میدی و بهت یه بذر میدن که تو زمین بکاری تبدیل به درخت میشه حالا فکرشو بکن شاحه ای از اون درخت رو ببری و باهاش نی لبک درست کنی و هروقت دلت گرفت توش بنوازی و بودنش بره تو تن و جونت ...گفتم بدونی چنین شرکتی هست همین. نويسنده :حمید عسکری اطاقوری تاريخ...
دیگر میترسم حتی از منادی صبح ...
-
تاریخ: 1401/11/11 ساعت: 12:52
دیگر میترسم حتی از منادی صبح ... می ترسم از صبح ...می ترسم از روشنای صبح ...می ترسم ...می ترسم دیگر از خداییکه هر صبح از مناره ی خانه اشصدایم می زند ... نويسنده :حمید عسکری اطاقوری تاريخ: هفدهم دی ۱۴۰۱ ساعت: 11:40 Adblock test (Why?)
زمستان...
-
تاریخ: 1401/10/5 ساعت: 21:31
خدا را چه دیده ای...شاید این زمستان با دل مردمان همراه شودبرف ببارد روی برف اما؛نه شاخه ای خم شودنه درختی بر زمین بیافتد...!!خدا را چه دیده ای شما این زمستانعاقلانه ببارد بشکند تمام _دار_ ها... نويسنده :حمید عسکری اطاقوری تاريخ: دوم دی ۱۴۰۱ ساعت: 13:1 Adblock test (Why?)
تلخ ترین پائیز ...
-
تاریخ: 1401/10/1 ساعت: 15:44
تلخ ترین پائیز ... مزه ی این پائیز تا ابد در زیر زبانم خواهد ماندتلخ بود تلخ ...به تلخی زهر مار...///و خدا بخیر کند امشب را درازترین شب از تلخ پائیز را ... نويسنده :حمید عسکری اطاقوری تاريخ: سی ام آذر ۱۴۰۱ ساعت: 7:47 Adblock test (Why?)
وای به حالمان اگر...
-
تاریخ: 1401/9/21 ساعت: 10:54
وای به حالمان اگر... از هیچ چیز بعد ار مرگ نمیترسم از دنیای بعد مرگ که گفته انداز خدایی میترسم که _مسلمان_ باشد...!!!///واای به حال مردم جهانکه خدای قضاوت کنندهروز قیامت هم مسلمان باشدواای به حالمان...واای به حال همه...///پ ن ما سالهاست هدایت شده ایم به خیرو نیکینه شر و جنایت... نويسنده :حمید عسکری ...
آذر- آذر- آذر
-
تاریخ: 1401/9/15 ساعت: 19:57
به ماه می مانی ...به قرص ماه زیبای 14 اش...سالها و سده ها منتظرت مانده امدر تمام سال را در تمام فصلها را...و فردا که یه 15 آذر'>آذر'>آذر از ماه پائیز برسیم من تورا...در شانزدهمین ساعت در 16 دقیقه از غروب ترین پائیز عمرمتورا به اندازه تمام قرنهای گذشته در آغوش خواهم کشید شک نکن این پائیز را در آغوش ت...
پائیز یخ زده...
-
تاریخ: 1401/9/7 ساعت: 18:12
پائیز یخ زده... تابستان که شد با خودم گفتم ؛ خب فصل بعدیمون هم که پائیزههمون پاییزی که همیشه منتظرش بودمباد گرم بپیچه تو تن درختاباروون نم نم بزنه به جاده ...اما پاییز شد یهو زمستون شدهمه جا سرد، کله ها پیچیده در تن...زمستان است جان من زمسنان است و دلم ... نويسنده :حمید عسکری اطاقوری تاريخ: پنجم آذر...
فرداهای بی حاصل...
-
تاریخ: 1401/9/4 ساعت: 10:11
فرداهای بی حاصل... عالی جناب...در فردایی که اگر قرار ؛به لبخند روی لبهایمان نباشد از سر ذوق...باران عاشقانه نبارد و آغشته به خون باشد...پائیز رخ زیبای خودرا نشان ندهد...در و دیوار پر از خبرهای بد باشد...رقص پشت رقص در کوی و برزن پهن نباشد...لطف کن بیدارم نکن,خسته ام ...خسته ایم ...از راه درازی آمده ...
آسمان بی ستاره...
-
تاریخ: 1401/9/1 ساعت: 14:52
آسمان بی ستاره... عالی جناب...دادمان که دیگرراهی به آسمان تو ندارداین همه دود را هم نمی بینیکه روانه خانه ات کرده ایم !!!؟ نويسنده :حمید عسکری اطاقوری تاريخ: بیست و هفتم آبان ۱۴۰۱ ساعت: 12:5 Adblock test (Why?)
رویا...
-
تاریخ: 1401/9/1 ساعت: 14:52
میدانم که نواده گانم روزی از من خواهند پرسید؛که در میان این همه دردبا این همه رنج ...اینهمه... چگونه زنده ماندم !!آن زمان خواهم گفت :_ رویا بافتم _ نويسنده :حمید عسکری اطاقوری تاريخ: بیست و نهم آبان ۱۴۰۱ ساعت: 19:54 Adblock test (Why?)
جهان وحشت...
-
تاریخ: 1401/8/25 ساعت: 2:08
هرصبح تمام توانمو میزارم که به تنهایی از این دنیای وحشتناک این روزها نترسمدنیایی که هر ثانیه اش خبائث و شیاطین در لباسهاییموجه بودنشان رو به رخ میکشن...کاش توان بیاورم برای قدم زدندر روزهای بهتر...کاش خدا هم میدید کاش خدا هم کاری کندو به چند آیه و سخنی که قرنها پیش گفته اکتفا نکندما این روزها به خدا...
قلب...
-
تاریخ: 1401/8/22 ساعت: 20:20
اگر قلب؛شعور فکر کردن داشتبه احترام آنچه می بیند ...می شنود ...و درد می کشد می ایستاد . نويسنده :حمید عسکری اطاقوری تاريخ: بیست و یکم آبان ۱۴۰۱ ساعت: 7:15 Adblock test (Why?)
خنده ی درد
-
تاریخ: 1401/8/16 ساعت: 14:49
خدابیامرزه مادربزرگ رو میگفت:بعضی خنده ها -دردخنده _ هستن !!تازه بعد سالها دارم می فهمم دردخنده یعنی چی!این روزها تمام لحظه هامون پرشده از دردخنده اگه یکبار خنده ای گوشه لبمون بشینه خنده هایی هستن که خروار خروار زهر پشتش نشسته ... نويسنده :حمید عسکری اطاقوری تاريخ: پانزدهم آبان ۱۴۰۱ ساعت: 7:14 Adblo...
اینان تفاله پس افتاده ی نطفه ی کدام شیطانن عالی جناب !!
-
تاریخ: 1401/8/16 ساعت: 14:49
اینان تفاله پس افتاده ی نطفه ی کدام شیطانن عالی جناب !! این شبهایی که ضجه و بی پناهی پدر و مادارن داغدار که فریادهایشان به آسمان میرسد، همان آسمانی که میگفتند خدا هست و فریادرسی نیست، وقت خواب با همان خدایی که میگویند زمانی بود!! زیر لب سخن به گله و شکایت میگذارم و از او میخواهم که اگر وعده ی که داد...