کوچه های باران خورده

متن مرتبط با «یکی هست که» در سایت کوچه های باران خورده نوشته شده است

در جانم جاری هستی نگران نبودنهایت نیستم ....

  • نیلوبلاگ

    در جانم جاری هستی نگران نبودنهایت نیستم .... در وحشت این شب های بی تو که هوا پر شده از شب بو ها و آقاقیاپر از سایه ی ترسم... کاش و ای کاش؛آرام می خزیدی همچون سایه ای از پشت دیوارو یا خیالی امن از میان پنجره ...می ترسم،می ترسم از این شبها از سکوت دیوانه کننده اشاز نبودنت که آرام عشق در گوشم نجوا کنیاز این همه جاده های بی انتهاکه هیچکدامش به تو ختم نمی شوداز این همه همهمه ای که پایم رام را می کشدبه سراشیبی جاده ای که جز سقوط نیستاین مسافر خسته می ترسدمی ترسد که پیچاپیچ مشغله هایت فراموشش کنیمی ترسد و این ترس تا دندان مسلح که تاخود صبح شلاق بر پلک خوابهایش می زندمی ترسم...می ترسم از دستهایی که گرمای نبودنش لحظه لحظه تنهاییش را کشدارتر کندو شبهاش را به درازا بسپارد ...او می ترسد رنج این...

    ادامه مطلب
  • سالهاست که من از غبار می نویسم یک بار روبرویم بنشین کمی از بهار برایم بگو

  • نیلوبلاگ

    سالهاست که من از غبار می نویسم یک بار روبرویم بنشین کمی از بهار برایم بگو بهار اومد ...آدمهای دوربرمون خوب نشدن حالمون خوب نشدآدمها مهربون تر نشدن دردهامون هنوز به روزن...اما ؛ خداروشکر؛ بهارنارنجهای شهرم باز شدن و عطر عاشقی روعطر یادت رو ؛ تو کوچه های شهرم پاشیدن ...پ.نبهار اومده و بهارنارنجا بازشدن اما؛هنوز هم در اون ور میز تو غایبی !!!و شاید روزی بیایی که باد خاکستر گلهای مزارم را می برد ... نويسنده :حمید عسکری اطاقوری تاريخ: بیست و هشتم فروردین ۱۴۰۳ ساعت: 19:27 بخوانید...

    ادامه مطلب
  • آنقدر نیستی که حرفهایم را بالا نیامده در گلویم گمشان میکنم ....

  • نیلوبلاگ

    آنقدر نیستی که حرفهایم را بالا نیامده در گلویم گمشان میکنم .... نويسنده :حمید عسکری اطاقوری تاريخ: سیزدهم اسفند ۱۴۰۲ ساعت: 19:28 بخوانید...

    ادامه مطلب
  • در آغوشم بگیر کسی میخواهد جانم بگیرد کسی که هرصبح در آینه مرا بغل کرده .

  • نیلوبلاگ

    در آغوشم بگیر کسی میخواهد جانم بگیرد کسی که هرصبح در آینه مرا بغل کرده . می آید زبان می گشایی...می رود تنهایی درد میشود تا مغز و استخوانت ...پای در راه میشوی از گلهای سرسبد واژه بچینیبرایش قصه نجوا می کندتو می مانی شه زاده قصه های شب...و بیداری های بی مخاطب ...ثانیه به ثانیه در تو دلیل می شوددلیل لبخندهای بی گاهدلیل بی گدارهای هرگاه...دلیل بی بغض های بی پناه...دلیل زنده بودنت ...پ.نتو این نیم قرنی که عمر از خدا به زور گرفتم فهمیدم هرصبح باید دلیلی برای یبدارشدن و راه افتادن و زندگی کردن داشته باشی وگرنه این جهان به پشیزی نمی ارزد. نويسنده :حمید عسکری اطاقوری تاريخ: سوم اسفند ۱۴۰۲ ساعت: 19:36 بخوانید...

    ادامه مطلب
  • به تو که فکر میکنم...

  • نیلوبلاگ

    به تو که فکر میکنم... به توکه فکر میکنم...تمام قطب نماها گیج عقربه هایشان به هرسوییدیوانه وار می چرخندبه تو که فکر میکنم ...هیچ کشتی در هیچ بندریبند نمیشود!!به تو که فکر میکنم...تمام ماشین ها با بوقهایکرکننده شان شهر رابه آشوب میکشند...به تو که فکر میکنم ...سرم گیج می رودو گنجشکهای توی این هوایسرد شروع به جفت گیریمیکنند!!به تو که فکر می کنم...به تو ...کاش میشد به تو فکر نکردتا یک لحظه جهانآرام بگیرد...پ.نفصل پاییز شده فصل کوچ واژه هاو هرشب خیالم پرواز می کندتا آسمان شبهای تو.... نويسنده :حمید عسکری اطاقوری تاريخ: سیزدهم مهر ۱۴۰۲ ساعت: 20:54 بخوانید...

    ادامه مطلب
  • ببخش که ساده ام

  • نیلوبلاگ

    ببخش که ساده ام ببخش مرا که مثل شاعران امروزی نیستم...نمی توانم برایت در شعرهایم (آغوش) بازکنم...بوسه های سرخ رنگ حواله ات کنمخیلی هنر کرده باشم میتوانم شکل قلبی را برایت ترسیم کنماما نمیدانم چرا هیچوقت به سرخی قلبهایی نیستکه نقاشی می کنند!!!ببخش مرا،من فقط یک شاعر معمولیم...مرا ببخش که شعرهایم طعم سیب ترش را نمی دهند!!!-لطفا به چشمهایت بگو مرا دوست داشته باشند-من اهل جنگ نیستم...ببخش مرا بانو ؛که دیگر دوست داشتن هایم همدیگر طعم سیب ترش را نمی دهداز آن سیبهایی که حرفش که به میان می آیددهان هرکسی آب می افتد ...////پ.نبعضی موقعها فکر میکنم این دلتنگی ها فقط واسه عصر بی درو پیکر ما نیست دلتنگی نداشتن و ندیدن بعضی آدمها همیشه بوده درست مثل همونجایی که هایده میخونه :مثل بارون اگه نباری ...

    ادامه مطلب
  • بعد این روزها به همه خواهم گفت که برای داشتن تمام محالات زندگی گاهی لازم است قرنطینه کنیم خودمان را

  • نیلوبلاگ

    پشت دیوارهای پر از سکوت و تنهایی نشسته امجسمم را قرنطینه کرده امبا خیالم چه کنم !!هر صبح که آفتاب با شرمندگی خودش را به دیوارها می تاباتدجسم لحاف پیچم آرام مثل ماهی مرده ی رو آب سکون را فریاد میزندخی...

    ادامه مطلب
  • گاه گاهی که به تکرار به تو دل می بندم خسته و کوفته دل به خودم می خندم ....

  • نیلوبلاگ

    آغوش توامن ترین جای جهان استوقت است بیادر یغلت ؛ آرام بمیرم .......

    ادامه مطلب
  • غم از بکارت روحم عبور کرد ، قسم به عشق که در غم عشقت هنوز باکره ام

  • نیلوبلاگ

    مرا بگیر از _خودمن_ منی که پر از دلهره امسبزی بپاش به باغ تنم کویری بی منظره امدر کوچه های شهرقارقار کلاغ است بی شمارآشفته می کنند دیگر مرا در قاب این پنجره امشب می رسد و من اسیر دست زمینم هنوز پروب...

    ادامه مطلب
  • تو که بیایی تازه بهار می شود ؛ _ بهار _

  • نیلوبلاگ

    عطر تو بوده که در کوچه ها عشق می پاشدمانده ام چگونه رویش میشود بی تو بیاید بهار ؟!!...

    ادامه مطلب
  • خستگی تفسیر چشمان غمگینیست که همیشه میخندد ...

  • نیلوبلاگ

    خستگی ... حس مبهم تمام آدمیان است که احساس می کنند دلشان کوچکتر از تمام دردهائیست که روزگار برایش مقدر کرده... خستگی ... تنگ شدن دنیای کسی ست که فکر می کند روحش کوچکتر از تمام اندوهیست که خدا سهم...

    ادامه مطلب
  • بغض میکنم مثل همیشه نیامدنت ...مگر قاصدکها مرده اند که پیام دلتنگیم را به تو نمی رسانند !!!

  • نیلوبلاگ

    خوردن بغض را از آن شبی یاد گرفتم که پدرم ؛ با اولین گریه من هراسان از خواب پرید ......

    ادامه مطلب
  • ببخش مرا که تقدیر هم برایمان ناشکیبا بود ....

  • نیلوبلاگ

    بیمار است ذائقه ام...مرحمی تازه میخواهم...مرحمی با طعم بوسه هایت ...////خسته ام ؛خسته ...دوست دارم پایان همین جملهیک نقطه بگذارم و بنویسم_تمام_.کاش میدانستی که این خاطرات استکه انسان را پیرو پیرتر م...

    ادامه مطلب
  • صدایت که می زنم ...

  • نیلوبلاگ

    صدایت که می زنم تمام آینه ها غرق بوسه می شوند پرنده های مهاجر به خانه باز میگردند صدایت که میزنم دوباره _بهار _ می شود...

    ادامه مطلب
  • یلدا ؛ دسته گلیست که خدا به آب داده برای چند لحظه عاشقی بیشتر...

  • نیلوبلاگ

    صدای پای عجوزه ننه سرما که آمد فرشته ها گفتند : صبح فردا که خورشید بالا بیاید و روز کودکش را که زمین بگذارد عمر یلدا و هم به پایان خواهد رسید... فردا که خورشید برآمد ؛ یادت باشد او ( زمستان ...

    ادامه مطلب
  • برای دختری که نداشته ام ...

  • نیلوبلاگ

    دخترک نازنینم ... در دنیای تاریک امروز که چشم چشم را نمی بیند ؛ یادت باشد یادت باشد ؛ دنیا به دو سمت راست و چپ تقسیم می شود و گاهی راست تو همیشه سیاه دروغ است ، کافیست سرت را بگردانی تا چشمانت روش...

    ادامه مطلب
  • دلیل مرگ تو هستی و چشمانت !!!

  • نیلوبلاگ

    بدان حالا دلیل مرگ و تنهایی ست و چشمانتبهارمن تویی آری٫ چه رویایی ست چشمانتچگونه می خواهی مرا ،ای عشق دل انگیزمکه سرشار و پر از هر آنچه زیبائی ست چشما...

    ادامه مطلب
  • پاییزی که تو نیستی

  • نیلوبلاگ

    تکیه بر باد دیگر برایت از باد خواهم گفت از آخرین ویرانه هایی که در تنم فرو می ریزد پاییزی که تو نیستی پاییز آمده و تو نیستی و این باد لعنتی که دارد مرا ذره ذره با خودش می برد ...برچسبها: پاییز, ن...

    ادامه مطلب
  • باران که میزند دل من لیز میخورد

  • نیلوبلاگ

    همیشه حرفهای زیرباران زیباتر از خود باران است دیشب باران آمد آنقدر حالم خوب بودکه حس کردم دیگر به تو احتیاجی ندارم نوشته شده در هفدهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 7:39 توسط حمید عسکری اطاقوری| |...

    ادامه مطلب
  • روز تولدم تنها روزیست که زمین و زمان تحمل نفسم را بی گله و کنایه بر دوش میکشد

  • نیلوبلاگ

    خدایا... وعده نگاهی داده بودی سبزتر از خواب بهشت از شاخه ی هیچ درختی گناه نکردم و جهانت اما جهنمی از یک سیب بود !!! دیشب با چهار دیوار سفید چند پرنده کاغذی یک ساعت قدیمی خوش حافظه و یک شمع تولدم را جشن گرفتم همین قدر ساده ... همینقدر با شکوه... نوشته شده در یکم شهریور ۱۳۹۶ساعت 6:2 توسط حمید عسکری اطاقوری| |...

    ادامه مطلب