
در ادامه، آخرین تحولات، اخبار و جزئیات مربوط به «بی تو اما زیرباران در تمام روزها وشبها و فصل ها من دلگیرم» را مرور میکنیم تا دید کاملی نسبت به این موضوع داشته باشید. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. آئین توستآیین دفینه های سرگردانآئین دفینه های تو باور بی من باور هجران،باورمن باور قلبهای طپیدهوباور تو شکستن قلبها... قبله همین جاست کجا میروی ؟!در ذره ذره ی من و تنی که تنهاستبرا...
ادامه مطلب
بی تو اما زیرباران در تمام روزها وشبها و فصل ها من دلگیرم آئین توستآیین دفینه های سرگردانآئین دفینه های تو باور بی من باور هجران،باورمن باور قلبهای طپیدهوباور تو شکستن قلبها... قبله همین جاست کجا میروی ؟!در ذره ذره ی من و تنی که تنهاستبرایم بگو از تمامی ایمانتبا توام نماد سرگشتگیازتمام نماهایت از نام سر شکسته باتوام انسان!!!خفته ام دیگر در زیر خاک سرد حسرت و آهخفته ام دیگر زیر آرواره های دردخفته ام دیگر با توام نماد درد...باور قبله ی من ؛ بسوی این مرد تن خفته در جانبرایش دور کعت نماز مرگ بخوان تمام دیده اش تمام دلش تا انتهای قلب خاک کوریک انسان رانده است ...!!!بر سر این تن ...برسر این درد...بر سر این مرد...برسر این مرگ ...سنگی بزار تا شعله های تنش نبینیصدا زدم تورا از این شبهای ...
ادامه مطلب
فراموش میشویم روزی در دغدغه و همه ی آدمها... در همهمه ی و شلوغی آدمها قدم به کوچه های شهر گذاشتم و کسی یادش نیامد که روزی بودم و روزی که آغاز شهریور تولدم بود .گله ای نیست راست میگفتن:از دل برود هرآنکه از دیده برفت !!1 نويسنده :حمید عسکری اطاقوری تاريخ: سوم شهریور ۱۴۰۳ ساعت: 10:35 بخوانید...
ادامه مطلب
امشب؛ تمام آینه ها را صدا کنید ... امشب در میان ترمه های زیبای خیالتبه تمام کوچه های شهر سلام خواهم دادتمام پنجره ها را خواهم بوسیددلم را؛این دل شرمگین که سالهاستدر کنج پستو میان صندوقچه خیالت پنهان کرده امبه دست خواهم گرفت...و به آسمان شب سفری خواهم کردرچ به رچ ستاره ها را کنار خواهم زدبر گونه های مهتاب مهر خواهم بخشید..کوچه به کوچه تورادرنجابت باران صدا خواهم کردپ.نسالهاست که بغض شکسته ی یک عمر سکوتم کاش امشب باران بگیرد که پیدا نباشد می گریم... نويسنده :حمید عسکری اطاقوری تاريخ: هشتم خرداد ۱۴۰۳ ساعت: 0:1 بخوانید...
ادامه مطلب
عطر بهارنارنج ... وقتی می آمدیتمام کوچه ها پر میشد از عطر -بهارنارنج -حالا که رفته ایرنج مانده استُرنج مانده استُرنج مانده استُرنج ... نويسنده :حمید عسکری اطاقوری تاريخ: هشتم خرداد ۱۴۰۳ ساعت: 20:11 بخوانید...
ادامه مطلب
خنده کن تا در زمین باران ببارد... هوای صبح اردیبهشت رااز هرسویی نفس بکش...دستی بر غنچه های بلند دعاو دستی دیگر بر ساحل آرامش حضور خدا...امروز رها کن هیاهوی روزی و دغدغه نان راو رها ساز آنچه از تو می گیرد خدایت را ...خدایا...با اولین قدم هایم بر جاده صبح زیبای روزهای بهشتیتنام توست که عاشقانه و ملتمسانه زمزمه می کنمخالی کرده ام تمنایم را از هرچه غیر تو که آرامشاین روزهایم را از من بگیرد...جاری کن سخاوت نگاه مهربانت را آنگونه که غرق شوم در موج موج مهربانی که تو برایم مهیا کرده ای...خدایا از سکون و سکوت متنفرمنمی ایستم در هیچ جای این زمان وقتی باران سخاوتت راهر لحظه بر سرم فرو می آوری و این همه زندگی و شادابی را هر روز در دامن من می ریزی و من چه وقیحانه ستایش و تمنا به غیر تو می برم......
ادامه مطلب
در جانم جاری هستی نگران نبودنهایت نیستم .... در وحشت این شب های بی تو که هوا پر شده از شب بو ها و آقاقیاپر از سایه ی ترسم... کاش و ای کاش؛آرام می خزیدی همچون سایه ای از پشت دیوارو یا خیالی امن از میان پنجره ...می ترسم،می ترسم از این شبها از سکوت دیوانه کننده اشاز نبودنت که آرام عشق در گوشم نجوا کنیاز این همه جاده های بی انتهاکه هیچکدامش به تو ختم نمی شوداز این همه همهمه ای که پایم رام را می کشدبه سراشیبی جاده ای که جز سقوط نیستاین مسافر خسته می ترسدمی ترسد که پیچاپیچ مشغله هایت فراموشش کنیمی ترسد و این ترس تا دندان مسلح که تاخود صبح شلاق بر پلک خوابهایش می زندمی ترسم...می ترسم از دستهایی که گرمای نبودنش لحظه لحظه تنهاییش را کشدارتر کندو شبهاش را به درازا بسپارد ...او می ترسد رنج این...
ادامه مطلب
سالهاست که من از غبار می نویسم یک بار روبرویم بنشین کمی از بهار برایم بگو بهار اومد ...آدمهای دوربرمون خوب نشدن حالمون خوب نشدآدمها مهربون تر نشدن دردهامون هنوز به روزن...اما ؛ خداروشکر؛ بهارنارنجهای شهرم باز شدن و عطر عاشقی روعطر یادت رو ؛ تو کوچه های شهرم پاشیدن ...پ.نبهار اومده و بهارنارنجا بازشدن اما؛هنوز هم در اون ور میز تو غایبی !!!و شاید روزی بیایی که باد خاکستر گلهای مزارم را می برد ... نويسنده :حمید عسکری اطاقوری تاريخ: بیست و هشتم فروردین ۱۴۰۳ ساعت: 19:27 بخوانید...
ادامه مطلب
و تو بی گمان همان باران بهاری ... در گذر از روزهای عمر آنقدر تجربه اندوخته ام که میدانم زندگی در هر برهه از عمر آدمی با ترکیبی از موفقیت و شکست پدید می آید تا روزهایمان را بسازد .زندگی همچون فصل ها بهار دارد دل انگیز تابستان دارد ملال آورپاییز دارد پر از اوهام و خیال و زمستان که تنت یخ میزند از بادهای سرد موسمی ...تجربه به من می گوید نمی شود آنطور آرمان گرایانه حرف بزنم و برایتفقط بهار بخواهم و ثروت هنگفت که خیالت راحت باشد سالت پر از شادیشود و شعف و میدانم که میدانی تعارف است و بس...میدانم که میدانی زندگی یک جاده است پر از پیچ و سنگلاخ که روزها و شبهای زندگیمان شکننده به حرفی ، حدیثی ، رفتاری ثانیه ها را به کاممان تلخ می کند...میدانم که میدانی همانطور که قرار به موفقیت تقدیر برایما...
ادامه مطلب
بهار را بر گل های دامنت بپاش... زمستانمورمورکنانآرام آراماز نوک انگشتانمبیرون می زندو بهار ؛جایی از حوالی گردنتدر تمامتنمپخش می شود نويسنده :حمید عسکری اطاقوری تاريخ: پنجم فروردین ۱۴۰۳ ساعت: 8:57 بخوانید...
ادامه مطلب
آنقدر نیستی که حرفهایم را بالا نیامده در گلویم گمشان میکنم .... نويسنده :حمید عسکری اطاقوری تاريخ: سیزدهم اسفند ۱۴۰۲ ساعت: 19:28 بخوانید...
ادامه مطلب
در آغوشم بگیر کسی میخواهد جانم بگیرد کسی که هرصبح در آینه مرا بغل کرده . می آید زبان می گشایی...می رود تنهایی درد میشود تا مغز و استخوانت ...پای در راه میشوی از گلهای سرسبد واژه بچینیبرایش قصه نجوا می کندتو می مانی شه زاده قصه های شب...و بیداری های بی مخاطب ...ثانیه به ثانیه در تو دلیل می شوددلیل لبخندهای بی گاهدلیل بی گدارهای هرگاه...دلیل بی بغض های بی پناه...دلیل زنده بودنت ...پ.نتو این نیم قرنی که عمر از خدا به زور گرفتم فهمیدم هرصبح باید دلیلی برای یبدارشدن و راه افتادن و زندگی کردن داشته باشی وگرنه این جهان به پشیزی نمی ارزد. نويسنده :حمید عسکری اطاقوری تاريخ: سوم اسفند ۱۴۰۲ ساعت: 19:36 بخوانید...
ادامه مطلب
آفتابی ترین هوای بارانی گرمترین زمستانی...... هیچ چیز این جهان اتفاقی نیستحتی؛افتادن سایه نگهایت به روی پلکهایم ........ نويسنده :حمید عسکری اطاقوری تاريخ: بیستم دی ۱۴۰۲ ساعت: 20:31 بخوانید...
ادامه مطلب
گفتی می آیم؛ تمام دیوارها را ریل بسته ام .... حضور تو دیگر یک اتفاق عاشقانه یخمکی نیستکه به گرمی صحبت کسی آب شوددلخور که بشوی راه ابرها در پیش بگیری ....حضور توست که در جغرافیای پهنای سرم گیج می خوردوقتی نبودی ایمان آورده بودمبه آغاز بی پایان فصلهای سردو من خمیده تر از همیشه زرد و زردتر شدم ...باد هر لحظه یادتورا به یادم می رساندکه روزی گفتی دیگر نمی آیی...و بغضهایی که هر لحظه شکسته و شکسته تر شدندو پیر شد تمام جوانی منرمقی نمانده بود که تورا صدا کنمفصل فصل سرما بود فصل سرد فصل دردهای بی پایان./////پ.نجای بلندی بی گمان ایستاده بودی که هرشب شب بوها به پای سپیدار می پیچیدند و نازش را میکشدند تا دستشان به خواب ناز چشمانت برسند یادت باشد وقتی دیگر نباشی تمام جهان من تنهاست . ...
ادامه مطلب
پنجره ها سکوت را روزه گرفته اند... در غوغای نشسته در باد این باد لعنتی این باد دربدرزمزمه هایت را می چرخاند آنگاه که گوش فرو برده ای در آغوش دیگری ...!!می خشکاند دست های پر از جوانه امریشه های فکرم را وقتی می کوبد بر پنجره نگاهم !!به چشمانم سپرده ام باد را به بازی نگیردتا آخرین نگاهت از چشمانم ذوب نشود سرخ سفید زردمن شب زوزه ی باد...تمام قرصهایم را خورده ام دیگر هیچ چیزی نمانده در من جز سکوتی که دیگر –کسی را- به یادم نمی آورد ...حتی – تو –تویی که تمام رفتن منیاز خودم ...از لبخندهایم ...از دردهایم ...و از روزهای بی دغدغه ام .../////چه زمستان بلا تکلیفی را تجریه می کنیم نه بارانی نه برفی نه حرفی .... نويسنده :حمید عسکری اطاقوری تاريخ: دوازدهم دی ۱۴...
ادامه مطلب
پنج شنبه ها.... پنجشنبه را باید روبرویت نشستو چای دارچین دم کردپرده ی تمام اتاقها را کشیدخاموشمستانهو کم نور...پنج شنبه ها بایدروبریت نشستاز تو نوشتو آرام آرام تو را بوسید...پ.ناگر راه را گم کردیاگر مرا به یادت نیاوردیاز نو شروع کن ...کافیست باز دوستم بداری و بگویی...////خدا انگار منتظربازنشستگیم بود که بشم تموم کارهای تلبار شده رو بهم بده تموم اون چیزهایی که دوست داشتم باشم نیم قرن دوم داره اتفاق می افته .این روزها سخت درگیر کارهای شلوغم و پاییز لعنتی هم داره بدون هیچ مزه نشستن زیر دندونم میگذره ...
ادامه مطلب
امان تاسیان این روزهای شهرم لنگرود...
ادامه مطلب
شب _ پاییز _ باران پاییز است و دستانت بر قاب پنجره ی شبم تاب میخوردباران...شروع به باریدن گرفتعطر خوب خاک نم کرده بلند شد-من عطر تنت را خوب می شناسم –سالهاست باران تو رادر من می نویسدبا هرقطره اش تو مرا صدا میزنیتو همیشه غربت را با صدای باران گریه میکنی ... نويسنده :حمید عسکری اطاقوری تاريخ: یازدهم آبان ۱۴۰۲ ساعت: 23:27 بخوانید...
ادامه مطلب
امان تاسیان این روزهای شهرم لنگرود...
ادامه مطلب
پشت کدام ابر بارانی ... عصرهای دلگیر جمعه...هوای عاشقانه پاییزفصل باد وباران های موسمی همه و همه رو بی خیال !!لطفا بمن بگو من؛کجای دوست داشتنی هایت هستم ؟! نويسنده :حمید عسکری اطاقوری تاريخ: بیست و هشتم مهر ۱۴۰۲ ساعت: 21:26 بخوانید...
ادامه مطلب