شب _ 1 _ 1
پاییز است و دستانت
بر قاب پنجره ی شبم تاب میخورد
باران...
شروع به باریدن گرفت
عطر خوب خاک نم کرده
بلند شد
-من عطر تنت را خوب
می شناسم –
سالهاست باران تو را
در من می نویسد
با هرقطره اش تو مرا صدا میزنی
تو همیشه غربت را با صدای باران گریه میکنی ...
نويسنده :حمید عسکری اطاقوری
تاريخ: یازدهم آبان ۱۴۰۲ ساعت: 23:27
برچسب:
نویسنده: محمد محمدی