
گیرم در کنار همین شبهای دراز دیوانه و مسخ شدهپنجره ام باز و دست و چشم خشک شده به راهبه کوچه ای که رهگذرانشهی می آیند و هی میروند- بمیرم -کدام ستاره و ماه در آسمانروبند سیاه برچهره اش میزند !!؟؟؟کدا...
ادامه مطلب
خدایا... وعده نگاهی داده بودی سبزتر از خواب بهشت از شاخه ی هیچ درختی گناه نکردم و جهانت اما جهنمی از یک سیب بود !!! دیشب با چهار دیوار سفید چند پرنده کاغذی یک ساعت قدیمی خوش حافظه و یک شمع تولدم را جشن گرفتم همین قدر ساده ... همینقدر با شکوه... نوشته شده در یکم شهریور ۱۳۹۶ساعت 6:2 توسط حمید عسکری اطاقوری| |...
ادامه مطلب
بگذرم از همه ها ...یا که برگشت کنم ؟!لحظه ای در پس یک ابر قشنگچهره ی نورشد و دستم بگرفتبا نوایی خوش آهنگ گفت به من :سفرت را تو برو ...بازکن بند اسارت از تنبگذر از مال و منالبگذر از این همه نجوای دروغبگذر از همه نقش که رنگ وارنگ استبگذر از خود ،بگذر از اوبگذر از عشق که دل را تنگ استبگذر از جاه مقام ...بگذر از جا ومکان ...بگذر از ...سفرت را تو بروعشق ها رنگینند ...این همه در پی یک یار دویدی بس نیست ؟!این همه در پی دلدار دویدی بس نیست؟!این همه چهره ی اغیار بدیدی بس نیست؟!این همه روز شدو در پی آن شب بگذشتاین همه در پس ابری رخ مهتاب ندیدی بس نیستدیدی آخر به خطای خود رسیدی ؛ بس نیست؟!سفرت...
ادامه مطلب
جان به لب کرد همه جانان مراجان به جان کرد همه دین و ایمان مرا...همه جا تاریکیهمه جا چادر شبهمه جا در خور یک عصر بلندچشمها برهم شددستهایم بستهپاها رسته شدندتن من کرت شده ست بی رمق تر از شببی بهاتر از تبروح من پر بکشیداز تن جسم نحیف و تنهاوبه خوابی که مرا همچو پرکاهی برد ...جسم خودرا دیدمآرمیده برتن جسم زمینآرمیده در بستردر خواب ...این منم یا که اون من شده است ؟؟!!!من او هردو یکیمپس چرا من اینجا؟!پس چرا او آنجا ؟!و به آهسته فرود آمدماز جای بلندوقت نزدیک شدنمنه او رنگ در چهر ه نداشتگنگ ومبهوت شدمواله و سر گردانمرده ای بوده ام انگاردر بستر خواب ، قرنی خوابیدهروزها خوابیده ، شبه...
ادامه مطلب
هرصبح تا به غروب رهسپارم رهسپار ، تا برسم بر کویت هرروز تنهایی... همه روز تنهایی... سنگ مردم برسر طعنه هاشان بر دل هرروز رسوایی... همه روز رسوایی... طعنه ها خوردم من گریه ها کردم من ... طعنه ها ناسورند گریه ها پنهانی هرروز پنهانی... همه روز پنهانی... همه شب تا به سحر پای دیوار نشستم که ببینم...
ادامه مطلب
وه چه زیبا بودی !! وه دل آرا بودی ! بر لبت قند و عسل درو مرواریدی بر گلویت بسته ... -هی فلانی محرم راز نیصادق دیده به مهتاب نیتو به چشمم قطره ای درگندابدیده را پاک بکنتوشه بردار و بروبه سفرتا که دلت راست شوددل تو محرم اسرار شودسفرت را تو برو ... به چه خوابی دیدم خواب آبروی کمان ، ماه نجیب ... تنگ د...
ادامه مطلب
من سفر خواهم رفت به جهانهای دگرآن جهانی که آلوده نبوددر جهانی که پراز رنگ نبودخالی از رنگ سیاهخالی از دغدغه ی رنگ و ریاپاک بود پاک تر از آینه ها... و تو چون خنده ی یک صبح بهاریچون نسیمی آرامدر تنم پیچیدی و به آهسته به گوشم گفتی :سفرت را تو برو ... من شنیدم که پیغامت را به لب گوش گلی سرخ که ...
ادامه مطلب
دور از رخ محبوب ،عصری طولانی ... روز هم انگاری از برایم طی شد در من عاشق هم لحظه ی دیدار ، تند تر شد!! روز طولانی شد هی به دل می گفتم : که چرا شب نرسید؟! منه دلداده به راهی به نوایی به شبی به شبی راهی راه شدم... به شبی از پس یک روز بلند وشبی ... به خودم هی نهیبی بزدم -سفری خواهم کرد دل تو شاد ش...
ادامه مطلب
این همه نوشتمتازه یادم آمد چقدر تنهایم...! مثل همین کاغذهای سیاه شده ی روی میزم این دفترچه تلفن بی مصرف... مثل این شمعدانی لب پنجره تنگ بلور جرم گرفته... مثل این صفحه ی بی احساس مجازی... لیوان لب پریده و جرم گرفته... مثل این زخم در گلو... آخ این زخم را ببین !! ببین چقدر بزرگ شده ای - من - !!! ...
ادامه مطلب
تابستان هم سرم را با خورشید نبودنت گرم کرده اما هنوز منتظر بوسه های- بهار-م این روزها که نیستی فقط –دوستت دارم- شاید کاریست که ازدستم بر می آید... جناب خدا... ماههاست خواب ندیده ام !! از همان لحظه ی که دست به یقه باتو هرشب کلنجار رفتم وهرصبح این تو بودی که پیروز شدی پرچم زندگی رو باز یک روز دیگر روی عمرم برافراشتی و خنده های فاتحانه ات را هرروز به رخ کشیدی جناب خدا... دیگر آرزوی هیچ رویا وخوابی نمی کنم وقتی روزت هر روز بادرد به من هدیه میکنی انتظار شب رویا انتظار بیهوده ایست راستی جناب خدا ... من قبل از مرگم همه چیز رو به - خدا - خواهم گفت ...
ادامه مطلب