هر جای این آسمان کبود که نشسته ای
وقتی ناله ی چکچک باران را از پس ناودانهای خشک...
خش خش برگ را زیر پای عابران خسته...
ناله باد را در پشت پنجره های بدرد نشسته شنیدی
لحظه ای به قدر لحظه ای مرا به یاد آور
من با تو در پاییزهای گذشته پچ پچهای عاشقانه ی
نگفته عقیم عاشقی زیاد داشته ام...
من ٫ باتو هرشب قصه های پری های به شب نشسته
در گوش باد را زیاد بر باد داده ام
من هنوز کوره راه های نرفته با تو زیاد داشته ام...
من هنوز...
باران که آمد لحظه ای مرابه یاد آور...
باران رمز بی صدای من وتوست ...

برچسب:
نویسنده: محمد محمدی