چیزی شبیه به نبودنهای کسی ...
دست به قلم که می برم جایی در سینه ام
شروع به طپیدن دوباره میکند
میشود میدان تاخت و تاز یک گله اسب وحشی...

اما این کاغذ و خودکار لعنتی عادت کرده اند
از نبودن بگویند
شاید مثل کودک و یا دیوانه ای که دروغ گفتن را بلد نیست
چیزی انگار گیر کرده در سینه ام
که از شاهرگ تنم سر می خورد به نوک انگشتانم...
-او کسی نیست –
-او- هربار که می آید گم میشود در سیاهی خودکارم...
-او – می شود شور نوشته هایم
در تلخی اشکهایم ...
-او- میشود کودک درونم
-او- میشود خیال کوچک هرشبانه ام
قد میکشد در کنج اتاقم...
-او- هرشب دستی به موهایم می کشد
میشود خورشید روزهایم ...
-او- میشود انگشت پشت پنجره ی خیالم
-او- هرصبح می رود توی آینه و مرا نگاه میکند
-او-میشود –بهار- ترین فصل زندگیم
- او- غباری میشود در قاب عکسهایم
- او- هرروز میشود انگشت اشاره مهربانی
و طرح لبخند محو بر لبهایم
-او – هر روز دلبری می کند
بر سطر سطر آبی فیروزه ی شیرین اعترافهایم ...
-او – میشود سایه ی روزهای بارانیم
نگاه مهربان چشمهایم
-او کسی نیست –
اما...
هرروز می پیچد در بغض این صدایم
-او- میشود شور و شادی خنده هایم
-او- ...
-او- ...
-او-
او هر شب می آید
در صفرترین ساعت عاشقی
در خوابهایم ...
اما من می ترسم از - تو -
می ترسم از روزی که شوی تو
پایان تمام این قصه هایم ...

برچسب:
نویسنده: محمد محمدی