
دستانم تهیست و از مال دنیا چیزی ندارم
جز شبه جمله هایی تلخ با واژه های سرد...
و یک چهار دیواری در جمجمه ی سرم ...
که هرشب دردواره هایش را به در و دیوار می کوبد
و روز و شب را با موش های دو گوششان
به شنيدن نام -شيرين- تو از لبانم دیگر عادت كرده اند...
اتاقی تنگ و تاریک و آینه ی که روی خوش
به این مرده ی متحرک دیگر نشان نمی دهد...
و قلبی که از عشق ورزيدن هر چیز و هر کس جز تو اكراه دارد...
مضحكه ی ستاره ها نشده بودم که اين شب ها
از برکت نيامدن هايت به خوابم هم ...
به آسمان خشک و بی روح و بی باران زل می زنم
که پوزخندش را کرور کرور
ستاره های بی فروغش تحويلم می دهند...





اولین برف پاییزی در جاده ییلاقی لونک به دیلمان
و مرور خاطراتی محو دفن شده در زیر خروار خروار سردی
وتلخی روزگار...

بگو که یک رنگ و عاشقم نبوده ای
بگو هزار رنگ دلت...
قالی رنگ رنگ بوده ای...
بگو ...

اگر حرفی بینمان مانده بود
این همه جاده سکوت نمی کرد !!!
برچسب:
نویسنده: محمد محمدی