خرید بک لینک

دستانم تهیست و از مال دنیا چیزی ندارم

جز شبه جمله هایی تلخ با واژه های سرد...

و یک چهار دیواری در جمجمه ی سرم ...

که هرشب دردواره هایش را به در و دیوار می کوبد

و روز و شب را با موش های دو گوششان

به شنيدن نام -شيرين- تو از لبانم دیگر عادت كرده اند...

اتاقی تنگ و تاریک و آینه ی که روی خوش

به این مرده ی متحرک دیگر نشان نمی دهد...

و قلبی که از عشق ورزيدن هر چیز و هر کس جز تو اكراه دارد...

مضحكه ی ستاره ها نشده بودم که اين شب ها

از برکت نيامدن هايت به خوابم هم ...

به آسمان خشک و بی روح و بی باران زل می زنم

که پوزخندش را کرور کرور

ستاره های بی فروغش تحويلم می دهند...

اولین برف پاییزی در جاده ییلاقی لونک به دیلمان

و مرور خاطراتی محو دفن شده در زیر خروار خروار سردی

وتلخی روزگار...

بگو که یک رنگ و عاشقم نبوده ای

بگو هزار رنگ دلت...

قالی رنگ رنگ بوده ای...

بگو ...

اگر حرفی بینمان مانده بود

این همه جاده سکوت نمی کرد !!!

برچسب: نویسنده: محمد محمدی تاريخ: سه شنبه 11 آبان 1395 ساعت: 23:49

صفحه بندی