خرید بک لینک
میان کوچه باغ چشم هایم

همیشه همچون بهار جاری باش

من آن شهرم

که هر کویش

صد خیایان

در خودش دارد...

هی بانو...

روبرویم بنشین و بیشتر

به من نگاه کن

دیگر وقت حرف زدن رسیده...

جناب خدا ...

این همه حرف که از ذهنم تراوش میکند

نمیدانم به چه رنگی روی تن سفید کاغذ

خودشون رو جاری میکردن

کورباشی فقط میتوانی

با بو کردن رنگها اونها رو تشخیص بدی

نمیدانم چرا دیشب تمام فضای اتاقک ذهنم

بوی خون گرفته بود!!!

لعنت به این سرخی...

لعنت به این درد

که هرجا باشد خودش را دیگر می رساند!!!

جناب خدا ...

چرا همه را می بری ؟!

چرا دیگر کسی را نمی آوری؟!

برچسب: نویسنده: محمد محمدی تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 17:12

صفحه بندی