شبهای نبودن تو...
-
تاریخ: 1396/6/21 ساعت: 23:15
چقدر دور شده اند از من خیالت در خوابهای شب من...!!! منی که در عصرهای نبودن هنوز جا مانده ام... هر کس به کسی نازد... ما هم به - کسی - نازیم ... نوشته شده در هفدهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 19:22 توسط حمید عسکری اطاقوری| |
مرا یاد ؛ تورا فرموش ...
-
تاریخ: 1396/6/21 ساعت: 23:15
آن روزها در سکوت جنگل ابری در گل خیالم مرهمی بودم برای زخمهای تیشه و تبر... آن روزهای که برای سد نگاه آشفته ات پلی زدم به آسمان شبهای روشن برای ریختن سبد سبد ستاره از چشمانت... مانده بودم... ماندم با احساسی ترک خورده از بیشه زار جان و جان ... و عشق - قراری شد بین خدا و شیطان - آن روزها که بودی مرغ د...
من از عمق فاجعه می آیم !!!
-
تاریخ: 1396/6/21 ساعت: 23:15
و مردمان بینوایی که دل به وعده های اینان دوخته اند و نمیدانند که اینان از رودبار که سرازیر شوند تمام حرفهایشان را باد خواهد برد... و فردا روز از نو روزی از نو و حقی که برای ساختن این مملکت باید صرف شود صرف لبنان ، سوریه ، عراق و گنبدهای طلا میشود و ناسزا و توهینهایشان نصیب ما ... و ما می مانیم در جن...
پاییز در راه است ...
-
تاریخ: 1396/6/21 ساعت: 23:15
نگران این روزهایم نباش نازنین ... حال من آری حال من دیگر خوب است... باور کن حال من خوب است باد می آید و می رود باران می بارد... درختان رقص دلدادگی را برای پاییز رویایی شروع کرده اند باورکن ... باورکن حال من خوب است باور کن! مثل همین شبهای دم گرفته تابستان ... که روزهای بی رمق را در خود میکشد و هر رو...
بیاییم ساعت برای خودمان گریه کنیم...!!
-
تاریخ: 1396/6/21 ساعت: 23:15
بیاییم عادت کنیم هر روزچند لحظه ای گریه کنیم... فرقی هم ندارد برای آن دخترک سر چهار راه که تمام آرزوهایش را در چند جعبه آدامس ریخته و به تو می فروشد باشد یا برای چشمهای اون پیرمرد و پیرزنی که سالها به در دوخته خشک شدند.... یا دستهای لرزان مادر وقتی قاشق دارو را به زور به لبش میرساند...یا قاب عکس پدر...
پرده سیاهی به ضخامت تمام حرفهای نگفته ی دنیا ...
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 14:23
همه چیز بعد رفتن توآزار دهنده شدههمین گوشی را ببین نمیدانم چه کرده ای دیگر تورا نشانم نمی دهد !!! من ؛ بگذریم تو بی من چه میکنی ؟!!!!! نوشته شده در سی ام مرداد ۱۳۹۶ساعت 19:25 توسط حمید عسکری اطاقوری| |
جای امن ...!
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 14:23
باغ وحش جای امنیست جایی که حیوانهای درنده را از شر انسان در امان میدارد!!!!!! نوشته شده در سی و یکم مرداد ۱۳۹۶ساعت 6:45 توسط حمید عسکری اطاقوری| |
این روزها ...
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 14:23
این روزها... از تو نوشتن - بهانه - میخواهد و از تو ننوشتن - بهانه ها - وقتی نیستی سکوت تنها واژه ایست که بودنت را انکار نمی کند ... مرد بودن من ربطی به زن شدن کسی ندارد .... نوشته شده در سی و یکم مرداد ۱۳۹۶ساعت 9:42 توسط حمید عسکری اطاقوری| |
گم میشوم امشب در آسمان نقره ای چشمانت ....
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 14:23
گم می شوم گم می شوم...در سادگی در خاک پاکپای چشمانت اینک منم ؛ آری منمناکام ؛ از کام چشمانت... سرمست انگور نگاهتمیشوم امشب... وقتی که مستی می چکداز تاک چشمانت... تیغ نگاهت را دلم ؛بر نمی تابدمی ترسد از بدمستیبی باک چشمانت امشب کنار غربتدلتنگی ام بنشینامشب کنارقلب من بنشین... اختر بباران ماهتاب من !ا...
روز تولدم تنها روزیست که زمین و زمان تحمل نفسم را بی گله و کنایه بر دوش میکشد
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 14:23
خدایا... وعده نگاهی داده بودی سبزتر از خواب بهشت از شاخه ی هیچ درختی گناه نکردم و جهانت اما جهنمی از یک سیب بود !!! دیشب با چهار دیوار سفید چند پرنده کاغذی یک ساعت قدیمی خوش حافظه و یک شمع تولدم را جشن گرفتم همین قدر ساده ... همینقدر با شکوه... نوشته شده در یکم شهریور ۱۳۹۶ساعت 6:2 توسط حمید عسکری اط...
کاش...
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 14:23
کاش مرا دقیق تر به ذهنتمی سپردی و مرا بهترمی شناختیتا وقتی به عکس من خیرهمیشدی بجای حسرتآن تلفن لعنتیت رابر میداشتی و بهم زنگ میزدی و میگفتیچقدر دلتنگ دیدن و نبودن منی ... جان من...دنیا ٫ دنیا مجازیهدنیای عکسهای بی جاندنیای اشکهای قاب گرفتهپشت سوسوی نور بی رمقگوشی های دل سخت... جان من...شاید نمیدانی...
زندگی را هم باید فوت کرد...!!
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 14:23
اینجا مردی نشستهمردی کهدر انتظار هیچفصلی نیستمردی نشستهدر آستانهفصل درد...-او-دیگر نیستو این واژه های جا ماندهاز یک عمر سکوتبرای کسی که انتظار رابه تن کشیدهروی دوش لبهایشسنگینی میکنددر جوار نیلی خزردر پناه جنگل انبوهدر حصاری از کوهبا درختانی پر از شکوفه هایبهار نارنجایستاده سبز سبززیر چترآبی آسمانلن...
پاییز در راه است جان من ...
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 14:23
پاییز... دارد می رسد - جان من - فصل عشق بازی ... بیا انار دانه کنیم پاییز چون خوابی بلند آرام آرام خواهد رسید و من تب خواهم کرد و دوباره زاده خواهم شد پاییز در راه است جان من چرا لحظه ای کنارم نمی نشینی !!! نوشته شده در سوم شهریور ۱۳۹۶ساعت 8:42 توسط حمید عسکری اطاقوری| |
فوت...!
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 14:23
تکیه بر باد دیگر برایت از باد خواهم گفت از آخرین ویرانه هایی که در تنم فرو می ریزد فوت...! فوت شد... از همان روزی که رفتی !!! نوشته شده در سوم شهریور ۱۳۹۶ساعت 10:2 توسط حمید عسکری اطاقوری| |
هرشب تنهایی ؛ همه شب تنهایی ( پایانی )
-
تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 4:23
بگذرم از همه ها ... یا که برگشت کنم ؟!لحظه ای در پس یک ابر قشنگ چهره ی نورشد و دستم بگرفت با نوایی خوش آهنگ گفت به من :سفرت را تو برو ...بازکن بند اسارت از تن بگذر از مال و منال بگذر از این همه نجوای دروغ بگذر از همه نقش که رنگ وارنگ است بگذر از خود ،بگذر از او بگذر از عشق که دل را تنگ است بگذر از ج...
گفتی که زمستانی از جنس خزانی ، در حسرت دیدار تو بهارم به جهانی
-
تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 4:23
غربت نشین عبور آسمانی بی ستاره ام بعضی شکفته در نفس ابرهای پاره پاره ام من مانده ام و تمام این غزلهای یخ زده من مانده ام و سکون پریشان بی چاره ام روی نگاه تو ؛ گویی مرده است ( حمید ) شب مانده است در گودی سیاه چاله ام باز میگذری همچون شهاب از چشم من آهسته تر دل بکن ازاین حرفهای دوباره ام تنهاتر از پر...
دنیا....
-
تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 4:23
تکیه بر باد دیگر برایت از باد خواهم گفت از آخرین ویرانه هایی که در تنم فرو می ریزد دنیا.... دنیایی عجیبیست !!!دنیایی که آدمهابه دو دسته تقسیم میشوندآدمهایی که نمیخواهندشب به صبح برسدآدمهایی که عجولند بهرسیدن صبح !!و همیشه بین شبتا صبح ؛ پای -اویی-در میان است نوشته شده در بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۶ساعت 1...
خیره به را رفته
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 8:21
چشم بر کدام خیمه دوخته ای ( حمید )؟! دل بر کدام غبار نیامده راه بسته ای !! دل بشکسته ات زنگار کدام آینه را فریاد میزند!! عزیز و نازنین تو دیریست که خفته است... نوشته شده در بیست و سوم مرداد ۱۳۹۶ساعت 6:50 توسط حمید عسکری اطاقوری| |
هرشب تنهایی ؛ همه شب تنهایی ( ۵ )
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 8:21
جان به لب کرد همه جانان مرا جان به جان کرد همه دین و ایمان مرا...همه جا تاریکی همه جا چادر شب همه جا در خور یک عصر بلند چشمها برهم شد دستهایم بسته پاها رسته شدندتن من کرت شده ست بی رمق تر از شب بی بهاتر از تب روح من پر بکشید از تن جسم نحیف و تنها وبه خوابی که مرا همچو پرکاهی برد ...جسم خودرا دیدم آر...
خوش بحال من...
-
تاریخ: 1396/5/24 ساعت: 5:58
خوش به حال آدمهای پنجاه سالهخوش به حالشان که نه درسی پس میدهند و نه کتابی را ورق میزنند و نه از شب امتحان واهمه دارند خوش به حالشان که دردهایشان به بلوغ رسیده اند وغصه هایشان از این بزرگتر نمیشوند خوش بحال من که چه بزرگوارانه با این سن کنار خواهم آمد نوشته شده در بیستم مرداد ۱۳۹۶ساعت 7:11 توسط حم