فراموش میشویم روزی در دغدغه و همه ی آدمها...
-
تاریخ: 1403/6/8 ساعت: 15:38
فراموش میشویم روزی در دغدغه و همه ی آدمها... در همهمه ی و شلوغی آدمها قدم به کوچه های شهر گذاشتم و کسی یادش نیامد که روزی بودم و روزی که آغاز شهریور تولدم بود .گله ای نیست راست میگفتن:از دل برود هرآنکه از دیده برفت !!1 نويسنده :حمید عسکری اطاقوری تاريخ: سوم شهریور ۱۴۰۳ ساعت: 10:35 Adblock test (Why?...
دستم به نوشتن نمی رود، دلم به آرامش...
-
تاریخ: 1403/5/1 ساعت: 0:04
دستم به نوشتن نمی رود، دلم به آرامش... این روزها...از تو نوشتن - بهانه - میخواهد و از تو ننوشتن - بهانه ها -وقتی نیستی سکوت تنها واژه ایست که بودنت را انکار نمی کند ...به خدا باور دارمو بعد خدا به تو ...که بودنت؛ لبخند هرصبحتخستگی را از تن خدا هم در می برد////پ.نخوش بحالت بانوخوش بحالت ...خوش بحال ت...
کنار تو چای می چسبد آنهم لب پهلو ...
-
تاریخ: 1403/3/14 ساعت: 0:23
کنار تو چای می چسبد آنهم لب پهلو ... آرام می شوم هرصبح ...وقتی قد می کشی در من همچون پیچکی وحشی...وقتی که هر صبح دست در دست خیالت حلقه زده انگشتانم دور فنجان چای...و تنم تاکستانی می شود مستمست هرجرعه با نوشیدن آغوشت ...پ.نمن به غربت انگورهای له شده رسیده ام وتو،به نابترین لحظه شراب رسیده ای نويسنده ...
امشب؛ تمام آینه ها را صدا کنید ...
-
تاریخ: 1403/3/14 ساعت: 0:23
امشب؛ تمام آینه ها را صدا کنید ... امشب در میان ترمه های زیبای خیالتبه تمام کوچه های شهر سلام خواهم دادتمام پنجره ها را خواهم بوسیددلم را؛این دل شرمگین که سالهاستدر کنج پستو میان صندوقچه خیالت پنهان کرده امبه دست خواهم گرفت...و به آسمان شب سفری خواهم کردرچ به رچ ستاره ها را کنار خواهم زدبر گونه های ...
عطر بهارنارنج ...
-
تاریخ: 1403/3/14 ساعت: 0:23
عطر بهارنارنج ... وقتی می آمدیتمام کوچه ها پر میشد از عطر -بهارنارنج -حالا که رفته ایرنج مانده استُرنج مانده استُرنج مانده استُرنج ... نويسنده :حمید عسکری اطاقوری تاريخ: هشتم خرداد ۱۴۰۳ ساعت: 20:11 Adblock test (Why?)
خنده کن تا در زمین باران ببارد...
-
تاریخ: 1403/3/2 ساعت: 14:54
خنده کن تا در زمین باران ببارد... هوای صبح اردیبهشت رااز هرسویی نفس بکش...دستی بر غنچه های بلند دعاو دستی دیگر بر ساحل آرامش حضور خدا...امروز رها کن هیاهوی روزی و دغدغه نان راو رها ساز آنچه از تو می گیرد خدایت را ...خدایا...با اولین قدم هایم بر جاده صبح زیبای روزهای بهشتیتنام توست که عاشقانه و ملتمس...
بی تو مهتاب شبان کوچه و مهتاب به چه کارم آید !!!؟
-
تاریخ: 1403/3/2 ساعت: 14:54
بی تو مهتاب'>مهتاب شبان کوچه و مهتاب به چه کارم آید !!!؟ _بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم-من بودم تو نبودی !!شب پر بود از شرم حیایتمهتاب زیبا بودمنِ بی تو با یک عالمه رازمنِ مشتاق به دیدار،دستم پر زنیازرخ زیبای تورا دیدمدر هاله ی شبپاهایم مانده بوددر قیرشب تنهایی...با نگاهی گفتی :زود زود تو گذر...
ب ه ا ر
-
تاریخ: 1403/3/2 ساعت: 14:54
بهار ...د ل ب ر می خواهد دو فنجان چای یک ایوان و مکثی؛که به د و س ت ت دارم ختم شود...نیست !!!که هر سال بهار از دهانمان می افتد و زندگی تلخ میشود به کاممان ... نويسنده :حمید عسکری اطاقوری تاريخ: بیست و ششم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت: 11:54 Adblock test (Why?)
دلتنگ توام و این دیگر شعر نیست !!
-
تاریخ: 1403/2/20 ساعت: 14:14
دلتنگ توام و این دیگر شعر نیست !! تمام روزها و شب هایمان پرشده از جنگهای تن به تنجنگ انگار تن رنجور مارا نشانه گرفته در صف اول جنگ ایستاده ایم و بهانه ای که ما را آواره کنددرپس این جنگها تنها کودکیمان ماندهبا چشمهایی همچون پیاله خون از گریه های ممتد شب...زخمیم از هزار جنگ نرفته سرم تیر میکشداز تمام ...
در جانم جاری هستی نگران نبودنهایت نیستم ....
-
تاریخ: 1403/2/20 ساعت: 14:14
در جانم جاری هستی نگران نبودنهایت نیستم .... در وحشت این شب های بی تو که هوا پر شده از شب بو ها و آقاقیاپر از سایه ی ترسم... کاش و ای کاش؛آرام می خزیدی همچون سایه ای از پشت دیوارو یا خیالی امن از میان پنجره ...می ترسم،می ترسم از این شبها از سکوت دیوانه کننده اشاز نبودنت که آرام عشق در گوشم نجوا کنیا...
اردیبهشت آمده جان ، نمی آیی...!؟
-
تاریخ: 1403/2/9 ساعت: 19:39
اردیبهشت آمده جان ، نمی آیی...!؟ هستی در خیالمدر روح و روانممن مانده ام و قرنها چشم انتظاربه سلامی، به کلامی ...قرنهاست که نیستیخبر نمیگیری از من!!از منه بی تواز کسی که حالش غم دارددستانش می لرزددلش کسی را کم دارداز چشمانمآخ چشمانمچشمانی که اشک دارد...قرنهاست که رفته ایبعد رفتن _تو _شادی رفتقلبم گرف...
من ابر شدم تا بر سر چتر تو ببارم
-
تاریخ: 1403/2/2 ساعت: 16:20
من ابر شدم تا بر سر چتر تو ببارم بهار که از راه می رسد سکوتی مقدس تمام تنم را پر می کندومن،محو تماشای این همه خلق زیبایی آرام میشوم...سکوت که از راه می رسد من همچو آیینه ای میشوم که هرچه دوربرم باشد را دوست تر دارم و از من دوباره در خودم منعکس میشوداینگونه هست که جهانم را بیشتر عاشق می شومادعا نمی ک...
جاانم باش به لب بیا...
-
تاریخ: 1403/2/2 ساعت: 16:20
جاانم باش به لب بیا... روزگار غریبیست نازنین ...!!!این روزها همگان دنبال خانه ای می گردند امن و ساکتکه آرام ارام رو به مردن نهند ومن ؛دنبال کوچه ای خلوت بی انتها برای نماندنو نرسیدن با تو...بی واژه سرودن و همهمه ای باشداز باریدن باران ...بگذریم ...اگر روزی کنار این همه بهار که بر تن زیبای درختان بار...
سالهاست که من از غبار می نویسم یک بار روبرویم بنشین کمی از بهار برایم بگو
-
تاریخ: 1403/2/2 ساعت: 16:20
سالهاست که من از غبار می نویسم یک بار روبرویم بنشین کمی از بهار برایم بگو بهار اومد ...آدمهای دوربرمون خوب نشدن حالمون خوب نشدآدمها مهربون تر نشدن دردهامون هنوز به روزن...اما ؛ خداروشکر؛ بهارنارنجهای شهرم باز شدن و عطر عاشقی روعطر یادت رو ؛ تو کوچه های شهرم پاشیدن ...پ.نبهار اومده و بهارنارنجا بازشد...
و تو بی گمان همان باران بهاری ...
-
تاریخ: 1403/1/16 ساعت: 18:19
و تو بی گمان همان باران بهاری ... در گذر از روزهای عمر آنقدر تجربه اندوخته ام که میدانم زندگی در هر برهه از عمر آدمی با ترکیبی از موفقیت و شکست پدید می آید تا روزهایمان را بسازد .زندگی همچون فصل ها بهار دارد دل انگیز تابستان دارد ملال آورپاییز دارد پر از اوهام و خیال و زمستان که تنت یخ میزند از باده...
بهار را بر گل های دامنت بپاش...
-
تاریخ: 1403/1/16 ساعت: 18:19
بهار را بر گل های دامنت بپاش... زمستانمورمورکنانآرام آراماز نوک انگشتانمبیرون می زندو بهار ؛جایی از حوالی گردنتدر تمامتنمپخش می شود نويسنده :حمید عسکری اطاقوری تاريخ: پنجم فروردین ۱۴۰۳ ساعت: 8:57 Adblock test (Why?)
چه سان سوخته ام من در هوای نگار...
-
تاریخ: 1403/1/16 ساعت: 18:19
چه سان سوخته ام من در هوای نگار... خدایا بمیران مرا از برای خودمکه در عاشقی دیدم فنای خودمشدم سنگ صبور غم دیگرانچه زود فراموش شد ماجرای خودمزهر دل شنیدم زهر پرده شوربی نوا دله من نشد بشنود، نوای خودمچه سان سوختم عمر را در هوای رفیقکه خاکسترم مانده در باد برای خودمبه ناشکری دیگران در هوای نگارنشستم ش...
آنقدر نیستی که حرفهایم را بالا نیامده در گلویم گمشان میکنم ....
-
تاریخ: 1402/12/20 ساعت: 15:57
آنقدر نیستی که حرفهایم را بالا نیامده در گلویم گمشان میکنم .... نويسنده :حمید عسکری اطاقوری تاريخ: سیزدهم اسفند ۱۴۰۲ ساعت: 19:28 Adblock test (Why?)
مراقب باشید...
-
تاریخ: 1402/12/20 ساعت: 15:57
مراقب این روزهای دلپذیرنزدیک بهار باشید...مراقب خودتان باشیداین صبح ها...این روزها ......اصلا چرا سرتان را درد بیاورم !!!بعضی خاطرات _این روزها_آدم می کشند ...پ.نمچاله میشوم در خودم من سالهاست که دور از توزیرپای تمام فصلها مرده ام .///هر شب با تور باد ، به شکار عطر تو می روم!در عمق جنگل خواب!پشت آن ...
گاهی به پشت سر نگاه کن گم شده ام اینجا ...
-
تاریخ: 1402/12/9 ساعت: 23:06
گاهی به پشت سر نگاه کن گم شده ام اینجا ... این روزها که هوا یکسر به بهار زده آدم دلش غنچ میزنه برای رفتن و رفتن ...کاش اون دل و دماغ همیشگی بود کاش...روزها و هوای روزهای نزدیک بهارهمیشه واسه همه یه غم بزرگی داره که هیچ کس نمیدونهنمیدونم چرا این غروبای یه غم عجیبی تو دلم سنگین میکنه ؟!اما یه حال خوبی...