بهار ...
-
تاریخ: 1398/3/10 ساعت: 21:48
و -بهار- پیغمبر خاموش زمین است که با دم مسیحایش زنده میکند دوباره جهان را که عظمت پرورگار را آرام آرام در تن خسته و رنجورمان تسبیح میگوید که ((یُسبّح لِلّه ما فی السموات و ما فی الارض…))تا دوباره با
بی تو در بهار ، بهار هم چنگی به دلم نمی زند
-
تاریخ: 1398/3/10 ساعت: 21:48
وقتی می آمدی ...تمام کوچه ها پر میشد از عطربهارنارنجحالا که رفته ای ؛رنج مانده است ورنج مانده است ورنج مانده است و - رنج _
-- سلام داغ بر دل نشسته --
-
تاریخ: 1398/3/10 ساعت: 21:48
صبح آمده و باز شروعی دوباره صبح و باز ...آخ ؛ باز یادم رفت یادم رفت اول هر کار هرصبح به تو سلام کنم ...-- سلام داغ بر دل نشسته --//// بهار آمد و باز من ؛به عطر یادتو دوباره جوانه میزنم در کوچه پس کوچ
آرامش را در خودت جستجو کن
-
تاریخ: 1398/3/10 ساعت: 21:48
تو دنیای امروز باید یاد بگیریم که شادی ها در خود وجودت نهفته است شادی و آرامش را از نگاه ، دستها و آغوش دیگران گدایی نکن یاد بگیریم هیچ کدام از آدمهای دور برت نمی توانند خوشبختی و شادمانی را به کامل و
جهان من
-
تاریخ: 1398/3/10 ساعت: 21:48
گم می شوم هر شب در خیال تو و تا خود صبح طی میکنم تمام کوچه پس کوچه های عشق را ...به گمانم اتاق کوچکم جهان بزرگی باشد !!جنگ است جان من جنگ !!!و بودن - خیال تو - غنیمتیستبر سقف آرزوی شبهایم ...
...
-
تاریخ: 1398/3/10 ساعت: 21:48
بهار آمده و تو نیستی و من؛بجای تمام شعرهایمسه نقطه منتظر می گذارم تا بیایی.........
رفتم از کوچه بن بست دلت .
-
تاریخ: 1398/3/10 ساعت: 21:48
تمام واژه ها در شعرهایم...وعده های نسیه ی بودنداز بازماندگان فصل عاشقیمان!!!برای فردا...برای فردایمان ...برای فردایت ...-برای فردایم -که تو را...که مارا ...که _ مرا _آه خواهند کشید ...////به امید روزهای خوبتر برای همه دوستان .خدانگهدارتان.
عشق یعنی ترس از دست دادن تو ....
-
تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 1:04
خدا بیامرزه مادربزرگ رو با چارقد سفید و گل گلیش...هیچوقت نتونست والنتاین رو خوب تلفظ کنه...اما زمزمه های تو نیایشش...دستهای رو به آسمونش...عطر یاس و مریم تو جانمازش...لالایی های پشت گهواره...زیر چشم
در میان منو تقدیر خدا خوابش برود...
-
تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 1:04
هیچوقت از شمردن ریاضی ، جبر ، هندسه خوشم نیامداما در تمام این سالهای درس هر وقت به _ احتمال _ می رسیدمتمام حواسم را جمع می کردم تا شاید به اونجایی برسیم که احتمال میداد ؛تو شبی صبحی در هنگام بارانهنگ
روزت مبارک ...
-
تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 1:04
گویی خدا همعمرش بسر آمد تا توانست شاهکاری به نام _زن _ خلق کند عکس و نوشته گویایی تمام آن چیزیست که فردا را به نام مقدسش مزین کرده اند نام مقدس مادر و زن...//// و کاش ای کاش ؛مردان سرزمینم آن قدر مرد
گلویم را ببوس
-
تاریخ: 1397/12/3 ساعت: 18:56
گلویم را ببوس پیش از آنکه چاقوی طوفان بلا بر آن بنشیندو سر از تمام ناگفته های عشقم جدا کند
گاه گاهی که به تکرار به تو دل می بندم خسته و کوفته دل به خودم می خندم ....
-
تاریخ: 1397/12/3 ساعت: 18:56
آغوش تو امن ترین جای جهان است وقت است بیا در یغلت ؛ آرام بمیرم ....
غم از بکارت روحم عبور کرد ، قسم به عشق که در غم عشقت هنوز باکره ام
-
تاریخ: 1397/12/3 ساعت: 18:56
مرا بگیر از _خودمن_ منی که پر از دلهره امسبزی بپاش به باغ تنم کویری بی منظره امدر کوچه های شهرقارقار کلاغ است بی شمارآشفته می کنند دیگر مرا در قاب این پنجره امشب می رسد و من اسیر دست زمینم هنوز پروب
تو که بیایی تازه بهار می شود ؛ _ بهار _
-
تاریخ: 1397/12/3 ساعت: 18:56
عطر تو بوده که در کوچه ها عشق می پاشدمانده ام چگونه رویش میشود بی تو بیاید بهار ؟!!
خستگی تفسیر چشمان غمگینیست که همیشه میخندد ...
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 18:28
خستگی ... حس مبهم تمام آدمیان است که احساس می کنند دلشان کوچکتر از تمام دردهائیست که روزگار برایش مقدر کرده... خستگی ... تنگ شدن دنیای کسی ست که فکر می کند روحش کوچکتر از تمام اندوهیست که خدا سهم
هیچ کس راه این خرابه ندانست .....
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 18:28
گم شده است دلی در جانم هیچ کس ؛ هیچ کس - غیر تو -راه این خرابه نداند .....!
جان من باش ...رخ نمایان کن ماه شب تارم باش.......
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 18:28
یاد بگیر گاهی دستی را بگیری ببری پشت آن کوه بلند که نشانش را دادند... شاید شاهین عشق روی شانه هایت بنشیند... یاد بگیر... شاید رقص میان آوازه قناری ها را یاد گرفتی ... یادبگیر شاید ... پایان این قصه
بغض میکنم مثل همیشه نیامدنت ...مگر قاصدکها مرده اند که پیام دلتنگیم را به تو نمی رسانند !!!
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 18:28
خوردن بغض را از آن شبی یاد گرفتم که پدرم ؛ با اولین گریه من هراسان از خواب پرید ...
درووغ ...
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 18:28
با زنبیلی از دروغ می آیند و قدم میزنند فاتحانه در خیابان فریب...!! تا خط سیاه هرز ماندگی تا خط...می ماند و پای می کوبند بی آنکه نگاه کنن که چراغ این کوچه و خیابان _ برای نبودنشان _ همیشه سبز است...
کنار تو هرصبح چند بوسه خوردن دارد...
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 18:28
آغوشت را برایم لقمه بگیر ...سفره ی تنت را برایم پهن کن ...من از راه دوری آمده ام ...آغوش تو ...آغوش؛ آغوش خاطره می آفریند ...آغوش تو خاطرهخیز میشود ...در سایش لحظه های تن به تن شدن در...گرفتارت می