کوچه های باران خورده

متن مرتبط با «باران که میبارد تو» در سایت کوچه های باران خورده نوشته شده است

ماجرای بی تو اما زیرباران در تمام روزها وشبها و فصل ها من دلگیرم

  • نیلوبلاگ

    در ادامه، آخرین تحولات، اخبار و جزئیات مربوط به «بی تو اما زیرباران در تمام روزها وشبها و فصل ها من دلگیرم» را مرور می‌کنیم تا دید کاملی نسبت به این موضوع داشته باشید. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. آئین توستآیین دفینه های سرگردانآئین دفینه های تو باور بی من باور هجران،باورمن باور قلبهای طپیدهوباور تو شکستن قلبها... قبله همین جاست کجا میروی ؟!در ذره ذره ی من و تنی که تنهاستبرا...

    ادامه مطلب
  • روز مبادا در کانون توجه

  • نیلوبلاگ

    در ادامه، هر آنچه باید درباره «روز مبادا» بدانید به همراه مهم‌ترین جزئیات و اطلاعات تکمیلی ارائه شده است. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. صبور شده اممثل تمام این آدمهایی که غمدر جانشان ریشه کردهصبور شده ام ...راه می روم نگاه می کنمنفس می کشمبی هیچ ذوقی برای زندگی دیگر به کارم نمی آیدگذاشته ام برای روز مبادابرای فرداهایی که می تواند هرروزش _ روز مبادا _ باشداین نوشته ها _خطاب به ...

    ادامه مطلب
  • بی تو اما زیرباران در تمام روزها وشبها و فصل ها من دلگیرم

  • نیلوبلاگ

    بی تو اما زیرباران در تمام روزها وشبها و فصل ها من دلگیرم آئین توستآیین دفینه های سرگردانآئین دفینه های تو باور بی من باور هجران،باورمن باور قلبهای طپیدهوباور تو شکستن قلبها... قبله همین جاست کجا میروی ؟!در ذره ذره ی من و تنی که تنهاستبرایم بگو از تمامی ایمانتبا توام نماد سرگشتگیازتمام نماهایت از نام سر شکسته باتوام انسان!!!خفته ام دیگر در زیر خاک سرد حسرت و آهخفته ام دیگر زیر آرواره های دردخفته ام دیگر با توام نماد درد...باور قبله ی من ؛ بسوی این مرد تن خفته در جانبرایش دور کعت نماز مرگ بخوان تمام دیده اش تمام دلش تا انتهای قلب خاک کوریک انسان رانده است ...!!!بر سر این تن ...برسر این درد...بر سر این مرد...برسر این مرگ ...سنگی بزار تا شعله های تنش نبینیصدا زدم تورا از این شبهای ...

    ادامه مطلب
  • کنار تو چای می چسبد آنهم لب پهلو ...

  • نیلوبلاگ

    کنار تو چای می چسبد آنهم لب پهلو ... آرام می شوم هرصبح ...وقتی قد می کشی در من همچون پیچکی وحشی...وقتی که هر صبح دست در دست خیالت حلقه زده انگشتانم دور فنجان چای...و تنم تاکستانی می شود مستمست هرجرعه با نوشیدن آغوشت ...پ.نمن به غربت انگورهای له شده رسیده ام وتو،به نابترین لحظه شراب رسیده ای نويسنده :حمید عسکری اطاقوری تاريخ: یکم خرداد ۱۴۰۳ ساعت: 20:0 بخوانید...

    ادامه مطلب
  • خنده کن تا در زمین باران ببارد...

  • نیلوبلاگ

    خنده کن تا در زمین باران ببارد... هوای صبح اردیبهشت رااز هرسویی نفس بکش...دستی بر غنچه های بلند دعاو دستی دیگر بر ساحل آرامش حضور خدا...امروز رها کن هیاهوی روزی و دغدغه نان راو رها ساز آنچه از تو می گیرد خدایت را ...خدایا...با اولین قدم هایم بر جاده صبح زیبای روزهای بهشتیتنام توست که عاشقانه و ملتمسانه زمزمه می کنمخالی کرده ام تمنایم را از هرچه غیر تو که آرامشاین روزهایم را از من بگیرد...جاری کن سخاوت نگاه مهربانت را آنگونه که غرق شوم در موج موج مهربانی که تو برایم مهیا کرده ای...خدایا از سکون و سکوت متنفرمنمی ایستم در هیچ جای این زمان وقتی باران سخاوتت راهر لحظه بر سرم فرو می آوری و این همه زندگی و شادابی را هر روز در دامن من می ریزی و من چه وقیحانه ستایش و تمنا به غیر تو می برم......

    ادامه مطلب
  • بی تو مهتاب شبان کوچه و مهتاب به چه کارم آید !!!؟

  • نیلوبلاگ

    بی تو مهتاب'>مهتاب شبان کوچه و مهتاب به چه کارم آید !!!؟ _بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم-من بودم تو نبودی !!شب پر بود از شرم حیایتمهتاب زیبا بودمنِ بی تو با یک عالمه رازمنِ مشتاق به دیدار،دستم پر زنیازرخ زیبای تورا دیدمدر هاله ی شبپاهایم مانده بوددر قیرشب تنهایی...با نگاهی گفتی :زود زود تو گذر کن از کوچه و این مهتابشپای در راه بشو که مرا راهی نیستتو برو عاشقی دیگر ننگ استپاسخ عشق دیگر سنگ استتو برو عاشقی اینجا ننگ استپ.ناز سفرهای دور آمده ام از غبار و باد نوشته ام تنها دو شکوفه مانده است که جهان تمام شودبیا این دم آخر در گوشم .کمی هم از بهار بگو... نويسنده :حمید عسکری اطاقوری تاريخ: بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت: 12:53 بخو...

    ادامه مطلب
  • دلتنگ توام و این دیگر شعر نیست !!

  • نیلوبلاگ

    دلتنگ توام و این دیگر شعر نیست !! تمام روزها و شب هایمان پرشده از جنگهای تن به تنجنگ انگار تن رنجور مارا نشانه گرفته در صف اول جنگ ایستاده ایم و بهانه ای که ما را آواره کنددرپس این جنگها تنها کودکیمان ماندهبا چشمهایی همچون پیاله خون از گریه های ممتد شب...زخمیم از هزار جنگ نرفته سرم تیر میکشداز تمام گلوله هایی که نخورده ام!!_دلم هزار پاره استاز آواره گی که نکشیده ام!! نويسنده :حمید عسکری اطاقوری تاريخ: شانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت: 12:31 بخوانید...

    ادامه مطلب
  • من ابر شدم تا بر سر چتر تو ببارم

  • نیلوبلاگ

    من ابر شدم تا بر سر چتر تو ببارم بهار که از راه می رسد سکوتی مقدس تمام تنم را پر می کندومن،محو تماشای این همه خلق زیبایی آرام میشوم...سکوت که از راه می رسد من همچو آیینه ای میشوم که هرچه دوربرم باشد را دوست تر دارم و از من دوباره در خودم منعکس میشوداینگونه هست که جهانم را بیشتر عاشق می شومادعا نمی کنم که همه چیز و همه کس را دوست دارم اما برای التیام آینه ای بدون زنگار دلمآنهایی را که دوست ندارم کمترمی شوند .پ.نروزی اگر دور شوی از منفکر نکن که دلم را شکستههر قدم که بروی استخوانی شکسته ای... نويسنده :حمید عسکری اطاقوری تاريخ: نوزدهم فروردین ۱۴۰۳ ساعت: 11:34 بخوانید...

    ادامه مطلب
  • سالهاست که من از غبار می نویسم یک بار روبرویم بنشین کمی از بهار برایم بگو

  • نیلوبلاگ

    سالهاست که من از غبار می نویسم یک بار روبرویم بنشین کمی از بهار برایم بگو بهار اومد ...آدمهای دوربرمون خوب نشدن حالمون خوب نشدآدمها مهربون تر نشدن دردهامون هنوز به روزن...اما ؛ خداروشکر؛ بهارنارنجهای شهرم باز شدن و عطر عاشقی روعطر یادت رو ؛ تو کوچه های شهرم پاشیدن ...پ.نبهار اومده و بهارنارنجا بازشدن اما؛هنوز هم در اون ور میز تو غایبی !!!و شاید روزی بیایی که باد خاکستر گلهای مزارم را می برد ... نويسنده :حمید عسکری اطاقوری تاريخ: بیست و هشتم فروردین ۱۴۰۳ ساعت: 19:27 بخوانید...

    ادامه مطلب
  • و تو بی گمان همان باران بهاری ...

  • نیلوبلاگ

    و تو بی گمان همان باران بهاری ... در گذر از روزهای عمر آنقدر تجربه اندوخته ام که میدانم زندگی در هر برهه از عمر آدمی با ترکیبی از موفقیت و شکست پدید می آید تا روزهایمان را بسازد .زندگی همچون فصل ها بهار دارد دل انگیز تابستان دارد ملال آورپاییز دارد پر از اوهام و خیال و زمستان که تنت یخ میزند از بادهای سرد موسمی ...تجربه به من می گوید نمی شود آنطور آرمان گرایانه حرف بزنم و برایتفقط بهار بخواهم و ثروت هنگفت که خیالت راحت باشد سالت پر از شادیشود و شعف و میدانم که میدانی تعارف است و بس...میدانم که میدانی زندگی یک جاده است پر از پیچ و سنگلاخ که روزها و شبهای زندگیمان شکننده به حرفی ، حدیثی ، رفتاری ثانیه ها را به کاممان تلخ می کند...میدانم که میدانی همانطور که قرار به موفقیت تقدیر برایما...

    ادامه مطلب
  • آنقدر نیستی که حرفهایم را بالا نیامده در گلویم گمشان میکنم ....

  • نیلوبلاگ

    آنقدر نیستی که حرفهایم را بالا نیامده در گلویم گمشان میکنم .... نويسنده :حمید عسکری اطاقوری تاريخ: سیزدهم اسفند ۱۴۰۲ ساعت: 19:28 بخوانید...

    ادامه مطلب
  • از تو آهی مانده در حسرت دیدارت

  • نیلوبلاگ

    از تو آهی مانده در حسرت دیدارت _زنگاهی_ از تو اسیر عشق شدم_نگاهی _ که مرا آواره روزگار کرد_ گاهی _ گاه گاه سراغی از من گرفتی_آهی _ مانده از آن همه سوز عشق...پ.نبا تو در پیچ و خم این جاده ها خواهم مردشک نکن؛من جای تو ؛جای من...جای دو نفر خواهم مرد .... نويسنده :حمید عسکری اطاقوری تاريخ: بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۲ ساعت: 9:13 بخوانید...

    ادامه مطلب
  • در آغوشم بگیر کسی میخواهد جانم بگیرد کسی که هرصبح در آینه مرا بغل کرده .

  • نیلوبلاگ

    در آغوشم بگیر کسی میخواهد جانم بگیرد کسی که هرصبح در آینه مرا بغل کرده . می آید زبان می گشایی...می رود تنهایی درد میشود تا مغز و استخوانت ...پای در راه میشوی از گلهای سرسبد واژه بچینیبرایش قصه نجوا می کندتو می مانی شه زاده قصه های شب...و بیداری های بی مخاطب ...ثانیه به ثانیه در تو دلیل می شوددلیل لبخندهای بی گاهدلیل بی گدارهای هرگاه...دلیل بی بغض های بی پناه...دلیل زنده بودنت ...پ.نتو این نیم قرنی که عمر از خدا به زور گرفتم فهمیدم هرصبح باید دلیلی برای یبدارشدن و راه افتادن و زندگی کردن داشته باشی وگرنه این جهان به پشیزی نمی ارزد. نويسنده :حمید عسکری اطاقوری تاريخ: سوم اسفند ۱۴۰۲ ساعت: 19:36 بخوانید...

    ادامه مطلب
  • شده ام مبتلای تو...

  • نیلوبلاگ

    شده ام مبتلای تو... وقتی می شکندسد سکوت مراهوای تو ...آرام نمی شود دلم جز با صدای تو ...تمام سهم من از تواندوه بی پایان استتمام آن عشقیست که شده ام مبتلای تو...جز انکه شده ام مبتلای تو ...پ.ناندوه نداری جایی دیگر در خیال منوقتی پر شده است از تو تمام خیال من نويسنده :حمید عسکری اطاقوری تاريخ: پنجم بهمن ۱۴۰۲ ساعت: 17:45 بخوانید...

    ادامه مطلب
  • آفتابی ترین هوای بارانی گرمترین زمستانی......

  • نیلوبلاگ

    آفتابی ترین هوای بارانی گرمترین زمستانی...... هیچ چیز این جهان اتفاقی نیستحتی؛افتادن سایه نگهایت به روی پلکهایم ........ نويسنده :حمید عسکری اطاقوری تاريخ: بیستم دی ۱۴۰۲ ساعت: 20:31 بخوانید...

    ادامه مطلب
  • عطرتو...

  • نیلوبلاگ

    در لحظه لحظه ای نبودن توعطر تو بود که می پیچید در آغوش اتاقمکه با سرانگشت نسیم یاد تو سراغم را میگرفتزیر و رو میکرد نسیم یاد تو که خبر تو را داشت... نويسنده :حمید عسکری اطاقوری تاريخ: بیست و دوم دی ۱۴۰۲ ساعت: 17:25 بخوانید...

    ادامه مطلب
  • گاهی از دور تماشای تو دلخواه تر است ....

  • نیلوبلاگ

    گاهی از دور تماشای تو دلخواه تر است .... در هر لباسی که تورا تصور کنمزیباترینی بی آنکه استعاره ی هیچ فصلی را بهم ریخته باشی بهار با شکوفه های تن تو می تواند زرد باشد و زیباترین تابستان هوای لبهایت می تواند سرد باشد اما دلچسب در آغوش تو بودن...پائیزها اگر سبز باشد تو بی گمان رویایی ترینیو زمستانی گرم که تنهایی را از یادم ببرد ...چه فرقی میکند کدام فصل را به یادت باشم وقتی کفش هایت به خلخال های زنان قجری مانند استبا هر قدمی در رویایم قلبم را سوراخ میکند ...وقتی با نوک انگشتانت به اشاره باران را به زمین میفرستیتو بی گمان زاده ی دست فرشچیانی همانقدر زیبا در تابلوهایشکه خدا را هم به حیرت گذاشته ....نمیدانم اگر پیکاسو، ونکوک هم زنده بودند در آن لحظه های که روبرویم در قاب چشمانم می نشینیبت...

    ادامه مطلب
  • عطر تو...

  • نیلوبلاگ

    پشت کدام پنجره کافه های شهر بنشبم که عطر یادت در هوا نپیچدو مستم نکند!!کدام قهوه را بی عطر تو بنوشمکه خیالم عطر تنت را در آغوش نگیرد ...؟! نويسنده :حمید عسکری اطاقوری تاريخ: بیست و چهارم آذر ۱۴۰۲ ساعت: 11:34 بخوانید...

    ادامه مطلب
  • شب _ پاییز _ باران

  • نیلوبلاگ

    شب _ پاییز _ باران پاییز است و دستانت بر قاب پنجره ی شبم تاب میخوردباران...شروع به باریدن گرفتعطر خوب خاک نم کرده بلند شد-من عطر تنت را خوب می شناسم –سالهاست باران تو رادر من می نویسدبا هرقطره اش تو مرا صدا میزنیتو همیشه غربت را با صدای باران گریه میکنی ... نويسنده :حمید عسکری اطاقوری تاريخ: یازدهم آبان ۱۴۰۲ ساعت: 23:27 بخوانید...

    ادامه مطلب
  • پاییز و این باد لعنتی و بوی تو....

  • نیلوبلاگ

    پاییز و این باد لعنتی و بوی تو.... پائیز است و عطر توچون پروانه ای بر بالهای باد می رقصد...حسود میشوم و خودم را بغل میکنمببخشید دستانم؛-سالهاست که یک معذرت بدهکارتان مانده ام-!!!پ.نپائیز آمده چرا لحظه ای کنارم نمی نشبنی!!! نويسنده :حمید عسکری اطاقوری تاريخ: دوازدهم آبان ۱۴۰۲ ساعت: 9:0 بخوانید...

    ادامه مطلب