
در ادامه، آخرین تحولات، اخبار و جزئیات مربوط به «بی تو اما زیرباران در تمام روزها وشبها و فصل ها من دلگیرم» را مرور میکنیم تا دید کاملی نسبت به این موضوع داشته باشید. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. آئین توستآیین دفینه های سرگردانآئین دفینه های تو باور بی من باور هجران،باورمن باور قلبهای طپیدهوباور تو شکستن قلبها... قبله همین جاست کجا میروی ؟!در ذره ذره ی من و تنی که تنهاستبرا...
ادامه مطلب
بی تو اما زیرباران در تمام روزها وشبها و فصل ها من دلگیرم آئین توستآیین دفینه های سرگردانآئین دفینه های تو باور بی من باور هجران،باورمن باور قلبهای طپیدهوباور تو شکستن قلبها... قبله همین جاست کجا میروی ؟!در ذره ذره ی من و تنی که تنهاستبرایم بگو از تمامی ایمانتبا توام نماد سرگشتگیازتمام نماهایت از نام سر شکسته باتوام انسان!!!خفته ام دیگر در زیر خاک سرد حسرت و آهخفته ام دیگر زیر آرواره های دردخفته ام دیگر با توام نماد درد...باور قبله ی من ؛ بسوی این مرد تن خفته در جانبرایش دور کعت نماز مرگ بخوان تمام دیده اش تمام دلش تا انتهای قلب خاک کوریک انسان رانده است ...!!!بر سر این تن ...برسر این درد...بر سر این مرد...برسر این مرگ ...سنگی بزار تا شعله های تنش نبینیصدا زدم تورا از این شبهای ...
ادامه مطلب
خنده کن تا در زمین باران ببارد... هوای صبح اردیبهشت رااز هرسویی نفس بکش...دستی بر غنچه های بلند دعاو دستی دیگر بر ساحل آرامش حضور خدا...امروز رها کن هیاهوی روزی و دغدغه نان راو رها ساز آنچه از تو می گیرد خدایت را ...خدایا...با اولین قدم هایم بر جاده صبح زیبای روزهای بهشتیتنام توست که عاشقانه و ملتمسانه زمزمه می کنمخالی کرده ام تمنایم را از هرچه غیر تو که آرامشاین روزهایم را از من بگیرد...جاری کن سخاوت نگاه مهربانت را آنگونه که غرق شوم در موج موج مهربانی که تو برایم مهیا کرده ای...خدایا از سکون و سکوت متنفرمنمی ایستم در هیچ جای این زمان وقتی باران سخاوتت راهر لحظه بر سرم فرو می آوری و این همه زندگی و شادابی را هر روز در دامن من می ریزی و من چه وقیحانه ستایش و تمنا به غیر تو می برم......
ادامه مطلب
و تو بی گمان همان باران بهاری ... در گذر از روزهای عمر آنقدر تجربه اندوخته ام که میدانم زندگی در هر برهه از عمر آدمی با ترکیبی از موفقیت و شکست پدید می آید تا روزهایمان را بسازد .زندگی همچون فصل ها بهار دارد دل انگیز تابستان دارد ملال آورپاییز دارد پر از اوهام و خیال و زمستان که تنت یخ میزند از بادهای سرد موسمی ...تجربه به من می گوید نمی شود آنطور آرمان گرایانه حرف بزنم و برایتفقط بهار بخواهم و ثروت هنگفت که خیالت راحت باشد سالت پر از شادیشود و شعف و میدانم که میدانی تعارف است و بس...میدانم که میدانی زندگی یک جاده است پر از پیچ و سنگلاخ که روزها و شبهای زندگیمان شکننده به حرفی ، حدیثی ، رفتاری ثانیه ها را به کاممان تلخ می کند...میدانم که میدانی همانطور که قرار به موفقیت تقدیر برایما...
ادامه مطلب
آفتابی ترین هوای بارانی گرمترین زمستانی...... هیچ چیز این جهان اتفاقی نیستحتی؛افتادن سایه نگهایت به روی پلکهایم ........ نويسنده :حمید عسکری اطاقوری تاريخ: بیستم دی ۱۴۰۲ ساعت: 20:31 بخوانید...
ادامه مطلب
شب _ پاییز _ باران پاییز است و دستانت بر قاب پنجره ی شبم تاب میخوردباران...شروع به باریدن گرفتعطر خوب خاک نم کرده بلند شد-من عطر تنت را خوب می شناسم –سالهاست باران تو رادر من می نویسدبا هرقطره اش تو مرا صدا میزنیتو همیشه غربت را با صدای باران گریه میکنی ... نويسنده :حمید عسکری اطاقوری تاريخ: یازدهم آبان ۱۴۰۲ ساعت: 23:27 بخوانید...
ادامه مطلب
پشت کدام ابر بارانی ... عصرهای دلگیر جمعه...هوای عاشقانه پاییزفصل باد وباران های موسمی همه و همه رو بی خیال !!لطفا بمن بگو من؛کجای دوست داشتنی هایت هستم ؟! نويسنده :حمید عسکری اطاقوری تاريخ: بیست و هشتم مهر ۱۴۰۲ ساعت: 21:26 بخوانید...
ادامه مطلب
باران شوق خواهد بارید... به اشتیاق گل و آغوش و بوسه آمده بودیم به اشتیاق باران مهربانیبه اشتیاق تمام شدن این همه تنهایی...گلوله می بارد؛ از آسمان سیاه روزگاردشنه ها خونی از تن رنجورمان ...کجاست مهربانی ها !!کجاست گوشه دنج روزگار که لحظه ای بیاسائیم !!///این روزها هم میگذرد بانو...باران می بارد بر سرمان و کاش تنها گلوله باران شهرمان گلوله برف شادی باشدو تمام عشقی که سالهاست منتظرشان بودیم که بی ترس و واهمه دست در دست همدر کوچه های بارانی شهر جار بزنیم ...وکاش گلوله باران بعدی شهرمان گلوله های برف باشد که بر سرمان فرود می آید...کاش... نويسنده :حمید عسکری اطاقوری تاريخ: یازدهم آبان ۱۴۰۱ ساعت: 8:17 بخوانید...
ادامه مطلب
این پاییز باران نمیخواهد... این پائیزنه شعر میخواهدنه باران میخواهدنه آ...این پائیز کمی شعور میخواهدکمی جان...تا پاییزهای نیامده راعاشقانه در باد و باران عاشقانه تر زندگی کنیم... نويسنده :حمید عسکری اطاقوری تاريخ: سوم آبان ۱۴۰۱ ساعت: 9:6 بخوانید...
ادامه مطلب
روزگارت بخیر نازنین... هر جای این آسمان کبود که نشسته ای وقتی ناله ی چکچک باران را از پس ناودانهای خشک... خش خش برگ را زیر پای عابران خسته... ناله باد را در پشت پنجره های بدرد نشسته شنیدی لحظه ای به قدر لحظه ای مرابه یاد آور من با تو در پاییزهای گذ...
ادامه مطلب
تکیه بر باد دیگر برایت از باد خواهم گفت از آخرین ویرانه هایی که در تنم فرو می ریزد باران می بارد... دارد آن بیرون پشت پنجره باران می بارد بانو .. آدمی است دیگر... دلش میخواهد تو باشی و بپرد در آغوشت...
ادامه مطلب
همیشه حرفهای زیرباران زیباتر از خود باران است دیشب باران آمد آنقدر حالم خوب بودکه حس کردم دیگر به تو احتیاجی ندارم نوشته شده در هفدهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 7:39 توسط حمید عسکری اطاقوری| |...
ادامه مطلب
فارغ از تمام غصه های این روزهاشب را می نشینم و با خیال تو خلوت میکنمتمام تقویم های به سر رسیده ته انبار را کنار سد میکنمتا همچون ماهی قرمز تنگ بلور از دست خیالم در شب سر نخورییک به یک روزهای رفته را ورق می زنم به تو میرسم در پاییزی رویایی...به باد فکر میکنمبه برگهای سرگردان کف حیاطبه شمعدانی کنار حو...
ادامه مطلب
میخواهی چه کار بانو...این دنیارا ؛ دنیایی که جز تحقیر و افسردگی چیز دیگری به تو تحمیل نمی کند اگر تو هم روزی شبیه همین آدمیان شدی اگر همه ی این تاریکی ها رفتی و برنگشتی ... ومن کجای این خرابه ها دنبال تو بگردم...؟! چطور دلم را آرام کنم که نیمه شبها تا خود صبح در سیل خیسی اشکهایت بالشت را تر نمیکنی؟...
ادامه مطلب
در جوار نیلی خزردر پناه جنگل انبوهدر حصاری از کوهبا درختانی پر از شکوفه هایبهار نارنجایستاده سبز سبززیر چترآبی آسمانلنگروددر مزارع شالی****من یک شاعر معمولیمدر شمال به دنیا آمدمدرجنوب با او حرف میزنمدر شرق با خودم راه میرومو در غرب به خوابش میرومچقدر دور از همیمچقدر دور از هم ...بخاطر همین استکه حرف...
ادامه مطلب
پاییز و رویای دیوانگی با باران و خش خش برگ ... می دانم ؛ می دانم دوره ی نامه ها و پاکت نامه ها دیگر منسوخ شده اما باز به همان زبان کودکیم روی گلبرگهای قرمز و سفید عاشقانه می نویسمو - دوستت دارم - بربال قاصدکی می نشانم و در - باد - رهایش میکنم فقط قول بده هرشب پنجره ی نگاهت را باز بگذاری... اجازه خانوم معلم یه کم عدد بهم قرض میدین؟! میخواهم کسی رو بیشتر از ده تا دوست داشته باشم ... فیلم پاییز رویایی در جاده ییلاقی لونک به دیلمان زیر باران جناب خدا ... هرشب کسی میاد به پنجره اتاقم گل می ماله و فرار میکنه اما من هرلحظه منتظر بارانم ... حال و حواس این روزهای...
ادامه مطلب
تمام روزهایم را جنگیده ام جنگ مرا نشانه گرفته بود من در صف اول پشت سرم شهری که دل به آغوش دشمن داده بود جنگ بهانه ی بود تا مرا آواره کند ... حالا فقط یک نفرمانده در پشت هیاهوی این دشت... -شاعری- که زود تمام شد !!! این روزها هر چه بردلم نقش های زیبا میکشم بهار به یادم نمی آید کاش کسی از پیاده روی این تابستان نقشی از گل بنفشه را نشانم دهد..!! ...
ادامه مطلب